تلفات جنگ

پنج شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۱۱


از برخی فیلم های تجاری یا حاشیه ای گاوین هود بگذریم، «چشمی در آسمان» سومین فیلم مهم این سینماگر اهل آفریقای جنوبی است. او در سال 2005 با «تسوتسی»، فیلمی درباره ی رستگاری یک بزهکار به واسطه ی تاثیر پذیرفتن از یک مادر و نوزادش که اسکار بهترین فیلم خارج زبان را گرفت، نام خود را در سینمای جهان مطرح کرد. دو سال بعد با «اقدامات» که با رهیافتی متفاوت از فیلم نخست، که درونمایه ای جمع و جور از یک خلوت انسانی داشت، وارد حوزه ی فیلم های سیاسی شد؛ فیلمی درباره ی ربوده و شکنجه شدن یک دانشمند مصری/آمریکایی توسط سیا برای افشا کردن نام تروریست ها؛ دانشمندی که در نهایت هم معلوم می شود بی گناه است و اشتباهی به جای کسی دیگر دستگیر شده است. «چشمی در آسمان» در ادامه ی همان مسیر «اقدامات» ساخته شده؛ با موضوعی درباره ی تروریسم و مبارزه با آن که البته روندی بر خلاف آنچه ادعا دارد را طی می کند.



«چشمی در آسمان» کنایه ای است از عنوانی که کاترین پاول، سرهنگ انگلیسی داستان فیلم، در مورد هدایت کنندگان پهپادها بر فراز کشورهایی که تروریست ها در خاکشان به فعالیت مشغولند به کار می برد. پیش از این، فیلم هایی درباره ی پهپادها و رهبران شان در این بستر ساخته شده که نمونه ی شاخص شان «قتل مشروع» (اندرو نیکول-2014) است. منتها در آن اثر، تاثیر کشتارهای از راه دور به وسیله ی این پهپادها بر روان و مناسبات خانوادگی نیروهای نظامی مرور می شد ولی در «چشمی در آسمان»، همان دغدغه ای دنبال می شود که در دو فیلم مهم قبلی هود هم جریان داشت: جایگاه اخلاق در محاسبات سیاسی / امنیتی / نظامی کجاست؟ این نکته ای است که در نقل قول ذکر شده در تیتراژ آغازین اثر هم متبلور است: "حقیقت اولین تلفات جنگ است" (به نقل از آشیل، تراژدی نویس یونان باستان).



فیلم با نمایی از درون تنور آتشین یک نانوایی آغاز می شود. دیری نمی گذرد که متوجه می شویم این نانوایی متعلق به خانواده ای فقیر در نایروبی است که دختر کوچک خانواده، نان هایی را که می پزند به فروش می رساند؛ در شهری که توسط بنیادگرایان مذهبی احاطه شده و در کنار سخت گیری های آیینی، به فعالیت های پنهان تروریستی هم مشغولند. همین بنیادگراها هستند که دو حوزه ی کاملاً نامرتبط شخصیتی داستان را به هم پیوند می دهند: مجموعه ای از افسران و سیاستمداران عالی رتبه ی کشورهای مقتدر جهان؛ و دخترک معصوم نان فروش آفریقایی. انگار آن کوره ی آغازین، نشانه ای از التهاب پیش روی است که در کمین سرنوشت این دخترک و خانواده اش نشسته است. آنچه از دخترک، به عنوان کسی که فیلم با او شروع می شود، بیش از همه در اثر متجلی است، سه وجه نان آوری برای خانواده، نشاط کودکانه برای بازی و در س خواندن است، اما حتی در این سه وجه هم فضا برای او محدود است. پدر نمی گذارد کسی درس خواندنش را ببیند، چون با قوانین گروه های متعصب مغایرت دارد. یکی از اعضای همین گروه ها به دخترک نهیب می زند که چرا با هولاهوپ بازی می کند! و نان فروختنش هم که نقطه ی تعلیق در کانون درام است و سرانجام هم سرنوشت او را به سمتی سوق می دهد که نباید.



فیلمساز به درستی نیمه ی نخست فیلم را با نقطه گذاری های مقتضی دراماتیک، به گونه ای پیش می برد که این سه وجه در کنار نظارت هوایی و پنهان ارتش آمریکا و انگلستان بر فعالیت های تروریست های بنیادگرا، رفته رفته درونمایه ای اساسی را در متن به خود اختصاص دهد. داستان اصلی در واقع از نیمه ی دوم فیلم شروع می شود جایی که چالش پردامنه ی اخلاقی در انتخاب بین دو سویه ی پیچیده ی انسانی، تبدیل به تعلیق بنیادی اثر می شود: این که آیا برای نابودی کامل تروریست های انتحاری، تلخی کشته شدن دخترک معصوم را هم باید پذیرفت یا این که برای نجات جان دختر، ریسک عملیات انتحاری و عواقب مرگبارش را که مرگ انبوهی از مردم است قبول کرد؟ این کشمکش اخلاقی، عامل اصلی پیشبرد درام در نیمه ی دوم فیلم است. اگر در نیمه ی اول، با معرفی شخصیت ها و داده های اولیه ی دراماتیک و بسترسازی برای موقعیت های داستان و شکل گرفتن برخی تعلیق های مناسب با فعالیت های جاسوسی (مثل پرواز پرنده و سوسک مکانیکی) رو به رو بودیم، در نیمه ی دوم، دغدغه پاسخ گفتن به این که بین این دو ارزش هنجاری مربوط به جان آدمیان، کدام یک باید انتخاب شوند نفس مخاطب را در سینه حبس می کند. خواه ناخواه، به دلیل تشخص یافتن دخترک نان فروش در جمع بومیان منطقه، برای مخاطب، نجات یافتن دختر مهم تر از مثلاً به دام افتادن یا کشته شدن تروریست هاست، اما این تعلیق و تقدم، ایده ی اصلی نیست، ایده ی اصلی، بغرنج بودن موقعیت و دشواری تصمیم گرفتن در این معرکه است.



بر خلاف موقعیت دخترک که بیش از هرچیز بر هویت خانوادگی و خانواده دار بودنش تاکید شده، افراد آن سوی خط انگار در تنهایی موکدی به سر می برند: سرهنگ پاول نیمه شب از بستر و از کنار همسرش برمی خیزد تا مدارک کاری اش را مرور کند؛ خلبان جوان، استیو، صبح در تختی بزرگ به تنهایی خوابیده است، ژنرال بنسون (با بازی آلن ریکمن فقید که آخرین شمایلش در سینما را با این نقش ارائه داد) در خریدن مدل عروسک برای بچه اش درمانده است؛ و دختری که به تازگی وارد گروهان پهپادها شده (کری)، در این شهر غریب احساس تنهایی می کند. آنها در سلسله مراتب پیچیده ی شغلی و سیاسی و نظامی خود، قادر به تصمیم گیری نیستند و هر کس مسئولیت سنگین این چالش اخلاقی- انسانی را به دیگری حواله می دهد. حتی زمانی هم که می خواهند عواقب تصمیم احتمالی خود را بسنجند، بیش از آن که نگران موقعیت اخلاقی ماجرا باشند، دلواپس درز کردن این تصاویر به یوتیوپ و نبرد برد و باخت های دیپلماتیک هستند: این که اگر دختر را به قیمت نابودی تروریست های انتحاری بکشند، باز هم در ارزیابی های دیپلماتیک باخته اند.



شاید تنها کسانی که دلشان بیش از همه برای دختر بچه می تپد، دو خلبان جوان و نماینده ی حقوق بشر در جمع افسران و سیاستمداران باشند. بقیه افراد عمدتاً در موضع پایبندی به بایسته های نظامی ایستاده اند و حتی در این بین، گاه وجهی کاریکاتوری از تیپ های شخصیتی افراد حاصل می شود: مقام عالی رتبه ی انگلیسی در حال اجابت مزاج و گرفتار دِل پیچه ی ناشی از خوردن میگو باید تصمیم خود را اعلام بدارد و وزیر خارجه ی آمریکا هم در میانه ی بازی پینگ پنگ در پکن، مایل است هرچه زودتر کار را یکسره کند و به ادامه ی بازی اش برسد. بازی دومینویی که فیلمساز در ترسیم شبکه ی سلسله مراتبی و مشورتی این مقام ها را می اندازد (و تا حد زیادی یادآور کمدی سیاه استنلی کوبریک «دکتر استرنج لاو» است) به نوعی هجو سیاست هایی است که در ورای شعار مبارزه با تروریسن اعمال می شود، منتها نه هجوی سرحوشانه، که ریشخندی تلخ بر فرجام عملیاتی به ظاهر موفق. فیلم با نماهایی از چهره ی درهم مقامات به پایان می رسد. آنها به جای افتخار و غرور ناشی از کامیابی عملیات، نگاه ها را از هم می دزدند (ژنرال) یا جویده حرف می زنند (پاول) یا مبهوت شده اند (افسر سیاهپوست) یا بغض شان را فرو می خورند (دو خلبان جوان). با این حال باز هم در سحن راندن در باب دشواری وظیفه ی مردان جنگ و حتی جعل حقایق مربوط به تخمین صدمه های حاصل از عملیات، ثابت قدم هستند؛ ولو این که موقع برگشت، با چهره ای درمانده و طعنه آمیز عروسک به دست راهی خانه شوند یا جاده ای پربرف و بارش را طی کنند.



نابودی تروریسم به وسیله ی تروریسم، فرآیندی است که با وجود کامیابی های مقطعی، در ذات و نفس خود شکست خورده است. مبارزان با تروریسم به طور ماهوی تفاوتی با خودِ تروریست ها ندارند! گاوین هود قبلاً این نکته را در «اقدامات» هم مرور کرده بود و حالا در شکل کلان تری در رفت و آمدهای متناوب میان آمریکا و انگلستان و کنیا و چین و سنگاپور، حکایت تلخ تری را از آن تعریف می کند. تصویر پایانی فیلم، همچنان دخترک را در حال بازی با هولاهوپ نشان می دهد؛ فارغ از بنیادگرایان و قدرت های جهانی و تروریسم و مبارزه با آن و عملیات جاسوسی.... چشمان آسمان فقط او را پاییدند و محاسبه هایشان نگاه ها را به سمتی دیگر سوق داد. جان او، با وجود آن همه بحث و جدل و ارجاع و چالش، کم ترین ارزش را در این محاسبات داشت. او همان حقیقتی است که که به گفته ادیب و مورخ یونانی، نخستین تلفات مهم جنگ را تشکیل می دهد؛ جنگی که نه با مواجهه ی مستقیم؛ که با کنترل از راه دور و تصاویر صامت و اسباب بازی های هوشمند که حتی مفهوم جنگ را هم از درجه ی اعتبار واقعی اش ساقط کرده است!

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ناصر علیزاده
  •  5
  • |
  •  10
  • |

    فیلم خیلی قشنگی هست. دلم برای دختر بچهه خیلی سوخت که اینجور قربانی شد اما باید نباید به این گروه های تروریستی رحم کرد. اگه منم بودم شاید موشک رو شلیک می کردم.

    پرنسس گیس بریده
    •  4
    • |
    •  10
    • |

      با وجود خوش ساخت بودن و موضوع جذاب فیلم به نظرم فیلم محافظه کارانه ای هست و هیچگاه موضع گیری آشکاری در قبال موضوعی که مطرح میکنه نمیگیره.