روایت در سه سطح

یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۰


«قطار شبانه لیسبون»، مانند اغلب فیلم های بیل آگوست، یک اقتباس ادبی است؛ برگرفته از رمانی نوشته پاسکال مرسیه نویسنده سوییسی که در محافل ادبی اروپایی موفقیت چشمگیری کسب کرده است. این رمان که در سال 2004 به زبان اصلی (آلمانی) و در سال 2008 به انگلیسی منتشر شده، جدا از موفقیت هایی مانند رسیدن به شمارگان بسیار بالا و ترجمه به پانزده زبان، جایزه های مهمی نیز گرفته و نامزد بهترین کتاب اروپایی سال هم شد. این کتاب سال 1392 با ترجمه مهشید میرمعزی توسط انتشارات افق به بازار کتاب ایران هم راه پیدا کرد.



داستان «قطار شبانه لیسبون» درباره معلمی است که بر اثر آشنایی با کتابی قدیمی، کنجکاو می شود تا درباره نویسنده اش بیشتر بداند و از این رو برای تحقیق بیشتر، تدریس را رها می کند و از سوییس عازم پرتغال، زادگاه نویسنده مرموز می شود و در تحقیقاتش متوجه حقایقی جالب درباره نویسنده می شود که زمانی عضو گروه زیرزمینی مقاومت علیه نظام دیکتاتوری این کشور در زمان حکومت آنتونیو سالازار بوده و ماجراهایی پرفراز و نشیب در روابط خانوادگی، اعتقادات، حرفه پزشکی و مناسبات عاشقانه اش داشته است. پی بردن به گذشته ی این فرد، در روحیه معلم تاثیرهایی محسوس می گذارد.



از همین خلاصه هم معلوم است که داستان در سه سطح روایی سپری می شود. نخست ماجراهایی که معلم (ریموند گرِگوریوس) در عزیمت به کشورهای دیگر و در آشنایی با افراد مختلف از سر می گذراند. دوم روایتی که نویسنده کتاب مرموز (آمادئو دو پرادو) در صفحه های اثرش بازگو کرده و در طول داستان بارها به آن ارجاع می شود؛ و سوم روایت های آدم هایی که گرگوریوس درباره ی پرادو به آنها مراجعه می کند. شاید مهم ترین وجه کتاب «قطار شبانه لیسبون» هم که باعث برآوازگی و موفقیتش شده، جدا از اهمیت و حساسیت مضمون و محتوایش درباره ی یکی از تاریک ترین دوره های معاصر سرزمین پرتغال (از اوایل دهه ی 1930 تا اواسط دهه ی 1970) است، همین سطوح سه گانه ی روایی اش باشد که عملا پیرنگ متن را در سه فضای حال (داستان گرگوریوس)، گذشته (خاطرات افرادی که گرگوریوس به سراغ شان می رود) و انتزاعی (دل نوشته های پرادو) در نوسان نگه داشته و به شکل متوالی از یکی به دیگری گذر می کند. البته به نظر می رسد که مرسیه در تعادل بخشی دراماتیک بین این سه سطح، گاه از مرز انسجام خارج می شود و درباره ی برخی حواشی و جزییات، بیش از ظرفیت دراماتیک متن تفضیل پردازی می کند، ولی به هر حال، کتاب برای خواننده ی علاقه مند، ظرفیت های زیادی در پیگیری ماجراهای داستانش در بر دارد.



اما بیل آگوست در اقتباس از این داستان چه کرده است؟ به نظر می‌رسد قبل از هر چیز، تمایل این فیلمساز به مرور روی اوضاع اجتماعی و انسانی مردم در زمان سلطه دیکتاتور‌ها علت رویکردش به کتاب «قطار شبانه لیسبون» باشد؛ کما این ­که قبلا هم در «خانه اشباح» اوضاع شیلی تحت سلطه پینوشه یا در «خداحافظ بافانا» اوضاع آفریقای جنوبی زمان رژیم آپارتاید را مرور کرده بود. شاید برای همین هم هست که در اقتباس از کتاب مرسیه، بیش از هر چیز روی همین فضای سیاسی/اجتماعی حکومت فاشیستی سالازار متمرکز شده و نمودهای مبارزاتی انقلابی‌ها و یا نشانه‌های سرکوب اجتماعی مردم را توسط سیستم به عنوان نقاط عطف فیلمنامه‌اش برگزیده است. کتاب، شامل ماجرا‌ها و شخصیت‌های زیادی است که در فیلم هیچ خبری از آنها نیست؛ از مراوده‌هایی که گریگوریوس با شاگردان و همکاران و دوستانش دارد تا بسیاری از اعضای خانواده و یا اطرافیان پرادو تا یادآوری تمایل‌هایی که گریگوریوس در گذشته داشته است (مثل دغدغه‌اش در سفر به اصفهان که انگیزه توجهش به زبان فارسی را شکل می‌دهد و البته در فیلم به جز تک اشاره‌ای به یک کتاب درباره زبان فارسی، هیچ ارجاع دیگری بدان داده نمی‌شود.) این ویژگی البته از مختصات فرایند اقتباس ادبی در سینما است تا ریتم مکتوب تبدیل به ریتم دراماتیک سینمایی شود، ولی عملا برخی شناسه‌های مهم شخصیتی در اثر سینمایی قربانی این روند شده است. به عنوان مثال این­که یک معلم چگونه در برخورد با کتابی به­ جامانده از پالتوی زنی که قصد خودکشی داشت، یک دفعه انگیزه‌‌ رها کردن کشور و شغل و زندگی معمولش بهش دست می‌دهد، نکته‌ای است که چندان در فیلم متقاعدکننده به نظر نمی‌رسد، به ویژه آن­ که در سکانس اول فیلم، نماهایی از زندگی آرام و بی‌تنش معلم در منزلش نمایش داده می‌شود و هیجان یک­باره‌ ای که در سفر به پرتغال در چند سکانس بعد مطرح می‌شود، بی‌پشتوانه است. در حالی که در کتاب، در‌‌ همان پاراگراف‌های نخست، مواجهه گریگوریوس با زن جوان روی پل مطرح می‌شود و از همه مهم‌تر، ارجاع به برخی گرایش‌های نهفته او (مثلا‌‌ همان سفر به اصفهان) خود مهم‌ترین تمهید برای انگیزه سازی این آدم در‌‌ رها کردن‌های ناگهانی این­ چنینی است که چون در فیلم خبری از گره‌ها و تعلیق‌های گذشته گریگوریوس نیست، انگیزه او از تعقیب ماجراهای پرادو هم مبهم باقی می‌ماند. حتی آگوست ‌گاه چنان در تمرکز روی ماجراهای پرادو از سایر ابعاد متن پیشی می‌گیرد که منطق فلاش ­بک را هم رعایت نمی‌کند. مثلا در یکی از نخستین عطف‌هایی که به دل­نوشته‌های پرادو در فیلم به عمل می‌آید، ناگهان از چهره گریگوریوس کات می‌شود به خلوت پرادو و معشوقه‌اش (استفانیا)؛ در حالی که هنوز گریگوریوس وارد پرتغال نشده تا با آشنایان پرادو از جمله‌‌ همان معشوقه ملاقات کند و به واسطه فلاش­بک‌های آنها، این خلوت را در ذهن خود بازسازی کند. این روند گاهی به خلط زاویه دید آدم‌ها در فلاش ­بک‌‌هایشان هم می‌انجامد. مثلا در اواسط فیلم، کشیشی در حال تعریف ماجراهای یک مراسم تدفین است و در طی آن به ملاقات استفانیا با یکی از دوستان پرادو اشاره می‌کند. تماشاگر در تعریف این صحنه، ماجرا را از نمای اورشولدر کشیش می‌بیند که منطقی است. اما وقتی در اواخر فیلم، خودِ استفانیا هم قرار است در فلاش­ بکش همین ماجرا را تعریف کند، باز هم اول ادامه صحنه را از‌‌ همان نمای اورشولدر کشیش تعقیب می‌کنیم که منطق فلاش ­بک استفانیا را مخدوش می‌کند.


جدا از این، آگوست در برگردان موقعیت‌های حسی و ادراکی متن کتاب هم خلاقیت خاصی از خود نشان نمی‌دهد و بسیاری از فضاهای پرایهام و پررمز و راز داستان را در قالبی تخت به تصویر می‌کشد. مثلا زمانی که زن جوانی که می‌خواست خودکشی کند و گریگوریوس جانش را نجات داده بود، از کلاس درس او خارج می‌شود، انگشت خود را به نشانه سکوت روی لب می‌گذارد. در کتاب (ص 22) درباره این رفتار عجیب حدس‌های مختلفی زده می‌شود: «گریگوریوس بار‌ها انگشت روی لب زن را پیش خود تصور کرد که می‌توانست معانی زیادی داشته داشته باشد: نمی‌خواهم مزاحم شوم و این راز بین ما باقی می‌ماند، اما هم چنین؛ بگذارید بروم. ادامه‌ای وجود نخواهد داشت.» در فیلم این ماجرا در‌‌ همان شکل ساده‌اش برگزار شده و از گمانه­ زنی‌های شخصیت اصلی داستان خبری نیست.


آگوست پایان داستان را هم به جای این ­که طبق کتاب روی بازگشت معلم به کلاس درسش محقق کند، با مکثی عاطفی بین گروگریوس و خانم دکتری که در این سفر او را همراهی می‌کرده رقم می‌زند که در طی آن زن تلویحا از مرد می‌خواهد در پرتغال بماند. بدین ترتیب حاصل سفر معلم به این ادیسه سیاسی/عشقی/اعتقادی، نوعی تلنگر انسانی و عاطفی به موقعیتی ایستا است. شاید این نوع پایان­ بندی، از معدود امتیازهای فیلم به کتاب باشد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

سارا خوش رنگ
  •  0
  • |
  •  1
  • |

    فیلم خوبی بود. بازی جرمی آیرونز فوق العاده ست اما در عوض جک هیوستون خیلی یخ و سرد بازی کرده. اما داستان جذاب فیلم و لوکیشن های زیبا باعث شده تا نقایص فیلم آقای دانش بهشون اشاره کردن زیاد به چشم نیاد.

    پرنسس گیس بریده
    •  0
    • |
    •  2
    • |

      با همه این ایرادها باز هم فیلم خوب و جذاب و دلنشینی هست.