آمدنت بهر چه بود

یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۲۱:۰


جنگ تحمیلی هشت‌ساله، کماکان یک گنج از ایده، موضوع و مضمون است؛ گنجی که هنوز کنجی از آن به سینما ریخته شده و صدالبته در قدوقواره این گنج – به‌ویژه هم‌سنگ ارزش‌های آن – سینمایی پدید نیامده است. هرچند بسیاری از سینماگران رنج لازم را کشیده‌اند ولی از آنجا که در این پیش روی، خلاقیت اندک نفوذ داشته است، کمتر هم پاسخ‌گوی انتظارات قاطبه مردم و به‌خصوص خانواده جبهه‌ای‌ها بوده است. زمان طولانی هشت‌ساله جنگ، مشارکت 5 میلیونی مردم در جبهه‌ها، شهادت 200 هزار نفر و 70 هزار مجروح و… همه و همه می‌تواند دستمایه‌های پرغنایی را در اختیار فیلمسازان قرار دهد که در صورت ریخته شدن به ظرفی جذاب، خیل خانواده‌ها را به‌ سوی سالن‌های نمایش بکشاند. بی‌تردید فیلم‌های دفاع مقدس از همه‌نظر ظرفیت جذب مخاطبان انبوه را دارد. حتی درصورت رویکرد فیلمساز به فرم و ساختار خاص‌تر، باز هم چنان که همانند هر کالایی به اندازه و به‌ درستی در معرض معرفی قرار گیرد، با اقبال بیشتری روبه‌رو خواهد شد.



فیلم «خاکستر و برف»، نوشته و ساخته روح‌الله سهرابی، از جمله آثاری است که حکایت از اشتیاق فیلمساز به ارائه اثری متفاوت در گونه دفاع مقدس دارد. فیلمساز تلاش کرده است تا مخلوقش امروزی باشد. نسل کنونی با آن ارتباط برقرار کند. خانواده‌ها آن را بپسندند و همذات‌پنداری گروه‌های مختلف سنی را در پی داشته باشد. از همین روی به قصه‌ای اهتمام ورزیده که هرگز مایه‌اش کهنه نمی‌شود و به‌رغم تکرار مکررات، چنان که متفاوت روایت می‌شد و پرداختی سنجیده‌تر می‌داشت، با طراوت‌تر هم ظاهر می‌شد. گرچه تا همین‌جا هم از برخی زوایا اثری قابل تأمل است و دیدنش نه‌تنها تماشاگر را متضرر نمی‌کند، بلکه داشته‌ای بر داشته‌هایش می‌افزاید و کمی تا اندکی حظ سینمایی به او دست خواهد داد.



داستان، حکایت مردی شقیقه سفید کرده است (کامبیز دیرباز) که با گذران چندین سال، اکنون بازگشته تا خبررسان یافته شدن جسد یاورش در جنگ، به مادر چشم انتظار او باشد و… از تحریر همین چند جمله پیداست که چه کشمکشی در راه است. یک رویارویی دربست با خود، اهل محل، آشنایان دیروز و امروز، فراموش‌کنندگان ادوار حماسه و سلحشوری و… سختی و دشواری بازگویی اتفاق تکان‌دهنده به مادر، اصلی‌ترین عطف را رقم می‌زند، تا آنجا که در پرداخت شخصیت اصلی، او بارها از آمدنش به میان این جماعت دچار تردید می‌شود و در درون از خود می‌پرسد: "آمدنت برای چیست؟" مطابق گفته‌های سازنده فیلم و روایات شفاهی و مکتوب، تنه اصلی قصه، واقعی است؛ کما این که مادر شهید داوود منصوری، خود، مقابل دوربین حاضر شده تا بر رویکرد رئالیستی فیلم مهر تأیید بزند. اگرچه واقعی بودن داستان یک فیلم فضیلت نیست و نیز نمی‌تواند امتیازی در کارنامه کارگردان ثبت کند، بلکه آنچه اثر را بالا می‌کشد و در یادها و تاریخ سینما ماندگار می‌کند، قوت‌های دراماتیک آن است. اما حداقل یک پوان ناشی از پشتوانه پژوهشی به اثر الصاق می‌کند. بنابراین نباید بر جنبه‌های واقعیت‌پذیری کار مکث کرد.



سهرابی در این فیلم نشان می‌دهد که بر سینما وقوف دارد و به عبارت روشن: او تثبیت می‌شود. او همه داستانش را در ظرف زمانی کمتر از دو روز روایت می‌کند که همین رویکرد، وسواس‌های جدی‌تری در زمینه منطق اتفاقات و باور تماشاگر می‌طلبد. کادرهای بی‌اشکالی دارد و از پس ریتم مناسب داستان‌سرایی‌اش برآمده است؛ همچنان که به موسیقی اهمیت داده و بهزاد عبدی را در کنار خود داشته است. و گریم نقش به‌سزایی در ارائه شخصیت‌ها ایفا کرده و لذا سعید ملکان این مهم را به خوبی مدیریت کرده است. حتی ویترین خوبی دارد و مبلغانش، تیمی از هنرپیشه‌های کاربلد و موفق در آثارشان هستند و… ولی هیهات! که سهرابی در گام مهم کارنامه کاری‌اش، داستانی کم‌رمق و با کشش اندک را دستمایه قرار داده است و همه آسیب وارده بر فیلم از همین ناحیه خودنمایی می‌کند. چه خوب که در فیلم‌های نخست، داستانی انتخاب کنند که حداقل بیست صفحه اضافه داشته باشد که بتوانند به دلخواه و مناسب، قیچی بزنند؛ درحالی که سناریوی کم‌صفحه، دست سازنده را می‌بندد. البته که در اینجا فیلمساز، خودِ نویسنده بوده، اما چرا نتوانسته بر فرعیات ضروری بیفزاید پرسش مهمی است. شاید می‌باید دراین وادی کمک می‌طلبید یا اساسا این وظیفه و تخصص را به توانمندی دیگر وامی‌سپرد.



با این حال وقتی کار از منظرهای مختلف نگریسته می‌شود و تحلیل صورت می‌گیرد، حاصلش نشان‌دهنده این است که پشت آن، توانایی‌هایی وجود داشته و خلاقیت‌هایی به کار گرفته شده است. مثلا عنوان فیلم به‌تنهایی فکرشدگی پررنگی را به رُخ می‌کشد؛ نامی مناسب و درخور، به‌ تنهایی بخش زیادی از جذابیت و کشش را ایجاد می‌کند و وقتی تماشاگر در سالن با موضوع و مضمونی روبه‌رو می‌شود که به‌درستی و دقت، نام فیلم از آن کنده و استخراج شده است، بیش از پیش، به درک و قدرت نشانه‌شناسی فیلمساز احترام می‌گذارد.



«خاکستر و برف» جذاب و پرمعنا است. کلمه «خاکستر» در ادبیات نمادشناسی و وادی سمبل‌گرایی، درعین این که جنبه‌ای ماورائی دارد، به دانستن و حکمت پهلو می‌زند و در جای لازم، حکایت از تواضع و ندامت دارد و… حالا به یاد بیاورید شخصیت رزمنده‌ای را که کامبیز دیرباز به آن جان بخشیده است. این همه در کنش‌های او تبلور دارد و او در اوج پختگی و کمال، در مرز نادمی – از بابت پیام‌رسانی‌اش – رنج مضاعفی را با خود حمل می‌کند. «برف» نیز علاوه بر این که نمادی از روشنی و میمنت است اما کاربرد پوششی هم دارد و گفته و نوشته شده است که: "پهلوانان افسانه‌ای و آیینی ایران هرگاه که از خوان‌های دشوار و صعب عبور می‌کنند تا به فرجام دست یابند، بارش برف آغاز می‌شود" و کار قهرمان در فیلم سهرابی دست کمی از پهلوانی که می‌باید از خوانی پرماجرا و استرس‌زا بگذرد، ندارد و… از همین رو «خاکستر و برف» ضمن این که به سیاق عنوان‌های پرکشش سینمایی حک شده در یادها، ترکیبی موجز و سینمایی است، بار مهم معنایی فیلم را هم بر دوش دارد. و بالاخره مطابق معمول باید افسوس خورد که چرا فیلمساز به همین‌سان، بر اجزای دیگر فیلمش، کوشش به خرج نداده و سعی و رنج چاشنی آن نکرده است تا خود را در فهرست فیلمسازان دارنده تماشاگر دایمی، ثبت کند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...