در ستایش رویا

سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۸


استیون اسپیلبرگ غول مهربان و کودک هفتاد ساله ی هالیوود که هنوز کودک درونش پرجنب و جوش است، این بار برای بازیگوشی های کودکانه اش مستقیم به سراغ یکی از منابع مهم روایت های کودکانه ی معاصر رفته و داستانی فانتزی از روالد دال (1990-1961) را برای فیلم ساختن انتخاب کرده و فیلمی ساخته در ستایش رویا که از عناصر همیشه مورد علاقه ی او در فیلمسازی و داستان پردازی بوده است؛ همان که کودک درونش همیشه مطالبه می کند. سوفی دخترک ده ساله ی فیلم دچار بی خوابی و عاشق رویاست. دختری یتیم در یک یتیم خانه ی لندن. لندن همان لندنِ آشنای مه گرفته و بارانی و سنگفرش است با اتوبوس های قرمز دوطبقه و رود تایمز و برج ساعت بیگ بن و یتیم خانه هایش. همان تصویر آشنای ادبیات و سینمای انگلستان، اما یتیم خانه اش مثل آثار چارلز دیکنز چرک و دلگیر نیست. یک یتیم خانه ی شیک و مرفه اسپیلبرگی است با یتیمی بسیار خوش چهره (و به طرز بارزی فاقد جنسیت، مثل شخصیت های آثار ژول ورن، با انتخاب بازیگری که هم می تواند دختر و هم پسر تلقی شود) و در آن از شخصیت هایی همچون فاگین و اسکروج و خانم هاویشام خبری نیست. بچه ها در آن در رفاه هستند و نهایت نشانه ی نظارت و مراقبت در آن، سایه ی مدیره ی آنجاست که نیمه شب نگاهی به خوابگاه بچه ها بیندازد تا ببیند همه خوابند یا نه، و می رود. جالب است که سوفی هم در خلوت تنهایی اش مشغول خواندن رمان «نیکلاس نیکلبی» چارلز دیکنز است. علت این گونه نگاه به شهر و محیط و اوضاعش هم این است که که هدف اسپیلبرگ پرداختن به موضوع های اجتماعی همچون فقر و بی عدالتی یا حتی خبث طینت برخی آدم ها نیست. او فقط می خواهد رویاپردازی کند. مدیره ی یتیم خانه بچه ها را آزار نمی دهد، غول داستان مهربان است و به همین دلیل ناهنجاری های ظاهرش هم بر خلاف دماغ گنده و قوز و اخم شخصیت های خبیث دیکنز پس از مدتی دلپذیر می شوند و در غول های ترسناک فیلم نیز خباثتی نیست، بلکه خیلی ساده، آنها فقط به دلیل غریزه شان آدمخوارند. آخرش هم دولت برای مقابله با آنها، به جای نابود کردن غول های بدِ گنده، این موجودات نکره را با هلیکوپتر به جزیره ای دورافتاده منتقل می کند تا مثل پارک ژوراسیک برای خودشان بگردند و زندگی کنند و فقط مزاحم مردم نشوند.



در این فانتزی کودکانه، همه چیز مثل همان تصویرهای خیالی است که همه ی ما تجربه می کنیم و تکنولوژی هم امکانش را برای این کودک هفتاد ساله فراهم کرده تا آنچه را در ذهن داشته بر پرده بیاورد. در این دنیای خیالی، رویا جسمیت قابل رویت و تا حدودی جیوه وار اما از جنس نور دارد. می شود آن را گرفت، بدهایش را دور انداخت یا بنا به مقاصدی به ذهن افراد فرستادشان، و با رها کردن شان در ذهن آدم ها (البته از راه دهان! و خودِ رویاها راهش را بلدند) مردم را خوشحال کرد و سرخوشانه به تماشای شکل گیری این رویاها در مقابل چشمان مان نشست و از تماشای سرخوشی رویابین ها لذت برد (کدام ذهن سالمی از تماشای فصل رفتن سوفی و غول مهربان به "رویاآباد" و دویدن به دنبال تکه های نور لغزان، رویاها، لذت نمی برد؟). غول مهربان، خیلی ساده، شکارچی رویاست. این رویاها هر کدام به رنگی و به شکل توده های کوچک تغییر شکل دهنده ای از دود و نور هستند که البته از لای سوراخ های توری ابزار شکار غول مهربان و از لای روزن های انگشتان دست نمی توانند بگریزند. آقای غول مهربان، هر روز ابزار کارش را برمی دارد و خانه را ترک می کند برای شکار رویاهای جورواجور، و هر کدام را مثل مغازه های عطاری در شیشه ی کوچکی می گذارد با برچسبی رویش. این غولی است که خواندن و نوشتن می داند و بر خلاف غول های آدمخوار، گیاهخوار است و مایحتاجش را هم خودش می کارد.



«غول گنده ی مهربان» یک فیلم اسپیلبرگی تمام عیارِ کودکانه است و بدون پیچش های ضدحال داستانی و بدون تعبیه ی مفاهیم عمیقه. فیلمی در پاسداشت رویا و برای تاکید بر ارزش آن. همه چیز فیلم، امضای اسپیلبرگ را دارد. از نورپردازی قاب ها و ترکیب بندی تصویرهایش (کادر جادوگری به نام یانوش کامینسکی)، انتخاب بازیگرانش (که جز آدم های دخیل در داستان، کسی در بین آنها حضور ندارد تا مانع رویابنی آدم نشوند) و موسیقی نسیم واره اش (کار جادوگر دیگری به نام جان ویلیامز در بیست و هفتمین همکاری اش با اسپیلبرگ). آن ستون های نور پیچیده در مه، آن چشم های برق زننده و دهان های بازمانده از حیرت، و آن نشانه های "پیش از ظهور" که امضای اسپیلبرگ هستند و البته این بار کمتر از همیشه از این تمهیدها و شگردها استفاده کرده، چون این داستان و این دنیا لبریز از خیال است. دنیایی از جنس این گونه خیال های رنگین و سیال و بی مهار را تا به حال در «رویاهایی که می آیند» (وینسنت وارد-1998) و «آواتار» (جیمز کامرون-2009) تجربه کرده بودم و به یاد می آورم. «غول گنده ی مهربان» سرآمد آنهاست برای یادآوری ارزش رویا به ما، بخصوص در جهان پرآشوبی که اکنون در آن به سر می بریم.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

سارا خوش رنگ
  •  4
  • |
  •  14
  • |

    خیلی خیلی خوب بود. من عاشق این دست فیلم ها هستم. اصلا فکر نمی کردم تا این اندازه عاشق و مجذوب " غول گنده مهربون" اسپیلبرگ بشم.

    پیمان طهماسبی
    •  4
    • |
    •  18
    • |

      ما هم از تماشای فیلم لذت بردیم. رفتیم به دوران کودکی و کلی با خیالمان به دنیاهای عجیب و غریب سفر کردیم.

      پرنسس گیس بریده
      •  5
      • |
      •  20
      • |

        از این دست فیلم های شاه پریانی به این سبک خیلی کم ساخته میشه و من خیلی از تماشای فیلم لذت بردم. تنها اسپیلبرگ هست که یک فانتزی ساز تمام عیار هست. یک فیلمساز بزرگ.