فضاهای خالی

دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۲


آشکار است که سازندگان «من» تلاش کرده اند اثری از هر جهت متفاوت با شیوه های امتحان پس داده ی رایج در سینمای ایران خلق کنند؛ تفاوتی در همه ی اجزا و بخصوص طراحی مسیر روایت. از همان ابتدا و در یکی دو سکانس اولیه، حس می کنیم با ریتمی کند و پر از سکته و فضاهای خالی به درون دنیایی مبهم کشیده می شویم؛ دنیایی ظاهراً رئالیستی و پر از ارجاع های واقعی به اینجا و اکنون، اما با منطقی شبه فانتزی پیش می رود و هر کاری در آن ممکن به نظر می رسد. با قهرمان هایی که دغدغه هایی شبیه آدم های دور و برمان دارند اما کارهای عجیبی ازشان سر می زند که باورشان به همین سادگی نیست، با آدم هایی که معلوم نیست به چه منبعی پشت گرم اند که چنین به راحتی از قدرت شان سوءاستفاده می کنند و اطلاعاتی که معلوم نیست از کجا می رسند. طول می کشد تا به این فضا و مناسبات ناآشنا – یا به عبارت بهتر، آشنایی زدایی شده- عادت کنیم و شکل رابطه ها را حدس بزنیم. الگوی کلی فیلم همان چیزی ست که در هر بخش (در هر خرده داستان) تکرار می شود: ساخته شدن یک تصویر ذهنی مبهم بر اساس اطلاعاتی که به تدریج و از خلال دیالوگ ها کشف می شوند. دیالوگ هایی که سربسته اند و دوپهلو، و نه تنها کمک چندانی به فهمیدن داستان نمی کنند بلکه آدرس غلط هم می دهند و به ایجاد سردرگمی دامن می زنند. با پیش رفتن هر داستانک هم دیالوگ ها حالت طفره زن و کنایی خود را حفظ کرده و حس "با دست پس زدن/با پا پیش کشیدن" را ایجاد می کنند. این که واقعیت رابطه ها همان چیزی نیست که می نماید و در لایه ای از دروغ و توهم و پنهان کاری پیچیده شده. حسی که در رابطه ی نامعلوم آذر با هر کدام از مشتری ها و تردیدش در پذیرفتن یا نپذیرفتن خواسته شان به چشم می خورد. فیلمنامه به عمد راه و روش سرراستی برای ارائه ی اطلاعات انتخاب نکرده و با پیش فرض های ذهنی تماشگر بازی می کند. در ابتدای هر ماجرای تازه ای، زمان نسبتاً زیادی طول می کشد تا سر دربیاوریم این مشتری کیست، چه خواسته ای از آذر دارد و سرانجام آذر برای کمک کردن به او چه راهی را انتخاب می کند. ساختار فیلم از اپیزودهایی تشکیل شده که نه یکی پس از دیگری، بلکه به تناوب و در دلِ هم پیش می روند و به سرانجام می رسند، و در پایان به هم ربط پیدا می کنند. برای همین است که ایده ی خوبِ مرتبط کردن مرد پیمانکار و زن زمین دار در پایان که در واقع حل کردن همزمانِ هر دو مساله و با یک تیر دو نشان زدن است جای خود را در روند طبیعی فیلم پیدا می کند.



تکه های داستان مربوط به پیمانکار ساختمان که می خواهد کارگران افغانی را به آلمان بفرستد و در عین حال اصرار دارد همکاری اش را با آذر گسترش دهد، ماجرای کارخانه ی آب معدنی که به جای آب، نوشیدنی الکلی تولید می کند، پسری که می خواهد از سربازی معاف شود تا بتواند به نامزدش در اروپا بپیوندد، زن مذهبی ثروتمندی که در صدد پس گرفتن زمین تصرف شده اش است، و پسر جوان خواننده ی پاپ که می خواهد به شهرت برسد، همچون پازل، فرمی میتنی بر تکرار را شکل می دهند. به این ترتیب، فیلم تنوع جذابی از لحاظ خلق انواع شخصیت ها و موقعیت های دیده نشده دارد. در این بین رفت و آمد بین سکانس های حضور مردی که به آذر درباره ی مشتری ها اطلاعات می دهد (مانی حقیقی) و همچنین سکانس های خلوت آذر که به خوبی در فیلم برجسته شده جای گرفته اند؛ صحنه های تنهایی شب در خانه، گوش کردن به فایل صوتی محرمانه که در جعبه ی پیتزا جاسازی شده، تدریس اوبوآ، پرسه زدن در خیابان با نگاه های پر از نگرانی و سوءظن که حسی کلی از ناامنی و هراس را ایجاد می کند. ناگفته نماند که «من» هماهنگ با نامش که به فردیت و خودمحوری اشاره دارد، به شکل کم یابی در سینمای ایران فیلمِ نمایش خلوت یک فرد و فضاسازی حول محور این خلوت است. فرقی نمی کند که این فضا خانه ی خالی از هرگونه اسباب و اثاثیه ی آذر با پنجره ی بزرگی رو به شب پرنور تهران باشد یا خیابان های شهر در طول روز، هر فضا و هر موقعیتی در فیم چنان شخصی شده و از دریچه ی ذهن آذر به تصویر درآمده که خصلت آشنایش را از دست داده و این حس را ایجاد می کند که شاید داریم توهم های آذر را تجربه می کنیم. جاسازی فایل صدا در جعبه ی پیتزا یا تبادل محرمانه ی اطلاعات در مغازه ی بقالی آشکارا به فیلم های پلیسی آمریکایی روز ارجاع می دهند، اما در عین حال این ژست های هالیوودی چنان ناساز و و ناهماهنگ با اینجا و اکنون به نظر می رسند که حالتی هجوآمیز به خود گرفته اند. فیلم از این لحاظ قابلیتش را داشته که به یک هجویه ی پست مدرن بر ژانر پلیسی تبدیل شود؛ اگر بر این جنبه ی کمیک و اغراق شده تاکید بیشتری می شد، با ضدونقیض بودن اطلاعاتی که آدم های مختلف می دهند بازی به راه می انداخت، اگر با نشان دادن آذر به عنوان زنی درگیر مشکل های روانی واقعی بودن آنچه را همراه با او از سر می گذرانیم زیر سئوال می برد. خصوصاً که آذر برای اغلب مشتریانش راه حل های جنون آمیز که مصداقی از به سیم آخر زدن هستند پیشنهاد می کند. با جدی گرفتن بیشتر این لحنِ ویژه که بر لب مرز بین تلخیِ واقع گرایی و مشنگیِ طنز و شوخی حرکت می کند، فیلم می توانست به اثری از نوع مثلاً «گوست داگ: سلوک سامورایی» (جیم جارموش) شبیه شود؛ فیلمی که دنیا و آدم هایی کاملاً منحصر به خود خلق می کند که با عناصر برگرفته از ژانر بازی کرده و شبیه هیچ فیلم دیگری نیست. «من» در شکل فعلی مصالح لازم برای تبدیل شدن به فیلمی واقعاً خاص را فراهم می کند، اما بین وفاداری به ملزومات این فرم و اصرار به بازنمایی صریح مسائل اجتماعی سرگردان مانده. گویی فیلمساز آنقدر دلبسته ی ایده ی اصلی رها کردن زنی قدرتمند و تنها در میان آشوب جامعه ی فسادزده و تلاش شخصی او برای به هم ریختن همه ی این مناسبات شده که از شکاف و دوگانگی بین ساختن فیلم اجتماعی و واقع گرا و گزنده از یک سو و فرم گرایی از سوی دیگر غافل مانده است.



هر یک از اپیزودها و داستانک های فیلم قرار است به کار باز شدن جنبه ای از شخصیت آذر بیایند و با زیر ذره بین گذاشتن واکنش هایش وجه دیگری از مختصات شخصیت او را رو کنند، و از سوی دیگر حرف هایی درباره ی آشکار و نهانِ جامعه بزنند؛ بعضی در این هدف بیشتر موفق می شوند و بعضی کم تر. بهترین نمونه از این لحاظ، قسمت های مربوط به رابطه ی آذر با آریا – جوان خواننده – است، بخشی از فیلم که در جهت عمیق کردن گوشه هایی قبلاً نادیده مانده ای از شخصیت این زن، به درستی عنصر جذابیت جنسی را به او اضافه می کند و با اشاره – هر چند محو و کم رنگ – به ایجاد دلبستگی عاطفی بین این دو نفر، به او بُعد می بخشد؛ ارتباطی که به دلیل تفاوت موقعیت و جایگاه این دو و غیرعادی بودن شخصیت آذر، به اندازه ی کافی منحصر به فرد و جنون آمیز از کار درآمده و دوپهلو بودن لحن فیلم هم موجب شده نتوانیم تا آخر از میزان جدی بودن آن مطمئن باشیم. با این حال لحظه هایی پیش می آید که به آذر فرصت می دهد برای اولین بار درباره ی خودش حرف بزند و چیزهای شخصی درباره ی نظرش نسبت به عشق و زندگی مشترک بگوید. انگار خانه ی آریا – که درست بر خلاف خانه ی آذر انباشته از وسیله است – تنها جایی ست که آذر می تواند در آن احساس امنیت کند. و انگار دقیقاً برای به سخره گرفتن و شکستن این حریم امن است که آذر در اتاق خواب آن پیشنهاد را به آریا می دهد. جالب است که فیلمساز در انتها بهترین استفاده را از این رابطه ی معلق می برد، و با تبدیل آن به تنها نقطه ضعف آذر، تماشاگر را غاقلگیر می کند. حتی در لحظه ی پایانی، احساس می کنیم اقدام آریا برای دستگیری آذر بیشتر از آن که ماموریت حرفه ای او باشد، یک انتقام شخصی بابت تحقیرهای آذر است. اینجا – و البته در تمام زندگی آذر – مرز بین مناسبات شخصی/عاطفی و مناسبات حرفه ای خیلی باریک به نظر می رسد. به لحاظ زمانی هم این رابطه در جای مناسبی از فیلم قرار گرفته؛ یعنی وقنی که آذر تا حدی معرفی شده و رفتار خشن و غیردوستانه اش را با مشتری های دیگر دیده ایم، رفتارهای سرشار از خودمحوری و حودخواهی که در مواردی به خشونت فیزیکی غیرقابل انتظاری انجامیده و برای همین اندک توجه و علاقه ی کم و بیش ناخواسته ای که به این جوان نشان می دهد چنین خاص جلوه می کند. بازی امیر جدیدی هم در این نقش دیدنی از کار درآمده . او که با حضوری عالی و متفاوت در «اژدها وارد می شود» خودش را از کلیشه شدن در نقش های مشابه جوانان امروزی برآمده از پایین شهر نجات داده بود، اینجا هم با ریزه کاری های کلامی و رفتاری، با نقش و فضای فیلم هماهنگ به نظر می رسد.



از سوی دیگر ارتباط بین آذر و زن صاحب زمین، با تفاوت – گاه خنده داری – که در منش و ظاهر مدرن/سنتی شان به چشم می خورد (نگاه کنید به سکانس سفره ی حضرت ابوالفضل و تضاد بامزه ی شکل و قیافه ی آذر با آن فضا) و آن کتک کاری نیمه کمیک و آشتی بعدش و به طور کلی جنس دوستی/دشمنی که بین شان شکل می گیرد، در سطح نمادین ایده هایی برای گفتن از شرایط امروز زنان در خود دارد. آذر با او نوعی رابطه ی خواهرانه پیدا می کند، همان طور که نگرانی اش برای مجتبی – پسری در تلاش برای گرفتن معافیت از خدمت سربازی – با وجود هشدارهای اطرافیان جنبه ای مادرانه به خود می گیرد. اما آنچه بیش از هر چیز دریافت ما را از فیلم گنگ کرده نامشخص بودن پیشینه و انگیزه های آذر از ادامه دادن است. او از مشتریانش دستمزدهای کلانی طلب می کند و بر دریافت آن اصرار می ورزد، در حالی که نمی دانیم این همه پول را برای چه می خواهد. در تمام آنچه از زندگی او می بینیم هیچ اشاره ای به نیاز مالی یا دلیلی که او را به تهیه ی پول وادار کند وجود ندارد. تاکید بیش از حد بر دستمزد خصوصاً از جایی به بعد که حس می کنیم آذر صرفاً برای ارضای درونی و در پی یک جور ماموریت شخصی با وجود هشدارهای اطرافیانش با لج بازی تصمیم می گیرد تا آخر خط برود، آزاردهنده است و در نهایت انگیزه های فردی او را زیر سئوال می برد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...