یک مثلث عشقی در قسطنطنیه

یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱

  • نویسنده : جانت کاتسیلِس
  • |
  • ترجمه : راضیه خضری
  • |
  • منبع : نیویورک تایمز

«قول» دومین فیلم چند سال اخیر سینما پس از «برش» ساخته فاتح آکین محسوب می‌شود که به موضوع نسل‌کشی ارامنه توسط امپراتوری عثمانی می‌پردازد. تری جورج علاوه بر نگارش فیلمنامه به همراه رابین سیکورد، کارگردانی این اثر را نیز بر عهده دارد.


نکته جالب اینجاست که «قول» دومین اثر تری جورج در مورد نسل‌کشی پس از ارائه فیلم موفق «هتل رواندا» نیز به شمار می‌رود. فیلمی که جورج را به چهره‌ای شناخته‌ شده در دنیای سینما تبدیل کرد و برای او نامزدی جایزه اسکار در رشته فیلمنامه اورژینال به ارمغان آورد. واقعیت این است که فیلم «قول» نیز مانند «برش» اثری ضعیف درباره اولین نسل‌کشی ثبت‌ شده در تاریخ بشریت است. «قول» با توجه به اهداف نیکو و والایی که در سر دارد و با وجود حضور ستاره‌‌های بین‌المللی که در اختیار دارد باز هم نمی‌تواند ابعاد مختلف این فاجعه را به‌ درستی تصویر کند. در چنین مواقعی است که ارزش‌‌ فیلم هایی چون «زندگی زیباست» و «فهرست شیندلر» بیشتر خود را نمایان می‌کنند و توجه ما را به این واقعیت جلب می‌کنند که بودجه هنگفت نیز نمی‌تواند نقاط ضعف یک اثر نیمه جان را به‌صورت تمام و کمال پوشش دهد.

همان‌گونه که اشاره شد، تری جورج با این قبیل روایت‌‌ها بیگانه نیست و اهمیت ادراک و حس انسان‌دوستانه را در روایت چنین فجایعی به‌خوبی می‌داند؛ او در «هتل رواندا» به خوبی نشان داد که می‌توان با تمرکز بر محیطی کوچک‌تر ابعاد مختلف یک فاجعه بزرگ را به‌ درستی نمایان کرد. اتفاقی که در «قول» نیفتاده است و فیلم دقیقا با همان مشکلاتی روبه‌رو است که فیلم «برش» ساخته فاتح آکین با آن مواجه بود؛ این دو اثر بی‌نهایت از نشان دادن احساسات انسانی در جریان کشته شدن خونسردانه میلیون‌‌ها ارامنه عاجز هستند. به این ترتیب که هر دو اثر بیشتر شبیه به فیلم‌هایی در ژانر ماجراجویانه هستند و پس از عبور چند دقیقه از فیلم مخاطب اهمیت موضوع اصلی فیلم را فراموش می‌کند. در چنین شرایطی مخاطبان بیشتر تمرکز خود را به روی قهرمان و سرنوشت او در جنگ می‌گذارند تا با واقعیت کشتار دسته‌جمعی انسان‌‌های بی‌گناه مواجه شوند.



اسکار آیزاک در «قول» نقش میکائیل بوقوسیان را ایفا می‌کند، فردی که روایتگر داستان است و ما از همان لحظات ابتدایی متوجه می‌شویم که هر اتفاقی رُخ دهد او از مهلکه‌ای چون نسل‌کشی جان سالم به‌در خواهد برد. میکائیل که سودای پزشک شدن در سر دارد تصمیم می‌گیرد با استفاده از کمک‌ هزینه‌ای که یکی از افراد روستایشان در اختیارش قرار می‌دهد به قسطنطنیه سفر کند و درس خود را به اتمام برساند. تنها شرط در اختیار داشتن این کمک‌ هزینه ی مالی ازدواج با دختر این خانواده است. میکائیل قول می‌دهد که پس از اتمام درس‌‌هایش به روستا بازگردد و با دختر این خانواده وصلت کند. او که دانشجوی بسیار ممتازی است در همان اولین روزهای حضور توجه‌‌ها را به خود جلب می‌کند. در دانشکده پزشکی به‌ عنوان استعدادی ناب شناخته می‌شود و در منزل عمویش نیز مورد توجه همسایه‌‌ها و دوستان خانوادگی بوقوسیان‌‌ها قرار می‌گیرد. یکی از این دوستان خانوادگی زن جوانی است با نام آنا خساریان (با نقش‌آفرینی شارلوت لی بون) شخصی که به همراه دوستش کریس مایرز (با نقش‌آفرینی کریستین بیل) که خبرنگاری بی‌باک است به قسطنطنیه سفر کرده است تا در جریان جنگ جهانی اول وضعیت این منطقه را نیز تحت نظر داشته باشند. از همین‌رو کریس بیشتر زمان خود را به زیر نظر گرفتن فعل و انفعالات منطقه اختصاص می‌دهد و تنها دلخوشی‌‌اش در چنین اوضاع نابسامانی همراه بودن آنا و ازدواج کردن با اوست.



دیری نمی‌گذرد که ارتش عثمانی از سوی ارتش آلمان کمک‌‌های قابل‌توجهی دریافت می‌کند و این موضوع کریس را نگران می‌کند، در همین حین آنا و میکائیل متوجه پیوند عاطفی میان خود می‌شوند و این اتفاق کریس را در موقعیت سختی قرار می‌دهد. نسل‌کشی ارامنه آغاز می‌شود و میکائیل با فرار از چند مهلکه به آنا اعلام می‌کند که نمی‌تواند با او ازدواج کند زیرا پیش از این وعده ازدواج کردن با دختری در روستای خود را به خانواده‌ای که خرج تحصیل‌‌اش را پرداخت کرده‌اند، داده است. میکائیل با شدت گرفتن جنگ طی اتفاقاتی از قسطنطنیه می‌گریزد و به زادگاه خود بازمی‌گردد. میکائیل در آنجا ازدواج کرده و زندگی مخفیانه‌ای را در کنار خانواده‌‌اش آغاز می‌کند. مشکل اینجاست که عثمانی‌‌ها وسعت کشتار ارامنه را گسترش داده و به سراغ شهرهای کوچک‌تر نیز می‌روند، در همین حین آنا و کریس تصمیم می‌گیرند گروهی از کودکان یتیم‌شده را از مرز آبی همان حوالی عبور دهند و از همین‌رو در محلی نزدیک به خانه میکائیل مستقر می‌شوند. این اتفاق بهانه‌ای برای دیدار مجدد آنها در حالی که کشتار ارامنه ساعت به ساعت بیشتر و جدی‌تر می‌شود فراهم می‌کند.



تری جورج سعی کرده است این بار با بودجه‌ای صدمیلیون دلاری داستانی عاشقانه و بسیار بزرگ را در دل یک نسل‌کشی به تصویر بکشد. شاید یکی از دلایل استفاده از چنین فهرست قدرتمندی از ستاره‌‌های روز سینما نیز همین باشد. تری جورج مانند «هتل رواندا» از ستاره‌‌های نام‌آشنایی نیز در قالب شخصیت‌‌های فرعی استفاده کرده است. برای مثال ژان رنو در فیلم تنها برای چند لحظه پدیدار می‌شود و نقشی بسیار کوتاه بر عهده دارد. اما این فهرست پرهزینه قادر به پوشیده نگاه داشتن مشکلات فیلم نیستند. حال بماند که هیچ‌کدام از این بازیگران در جایگاه درستی قرار نگرفته‌اند و کارایی لازم را ندارند. فیلم «قول» شاید جزو معدود آثاری باشد که کریستین بیل در آن خنثی به نظر می‌رسد. بیل که قدرت فوق‌العاده‌ای در انسانی جلوه دادن شخصیت‌‌های فانتزی دارد در «قول» بیشتر شبیه به یک روزنامه‌نگار تیپیکال شده است و مخاطب در هیچ مقیاسی علاقه‌‌اش به کاراکتر آنا را باور نمی‌کند. شخصیت‌پردازی یکی از مشکلات کلیدی فیلم محسوب می‌شود. میکائیل در هیچ شرایطی حس همذات‌پنداری مخاطب را با خود همراه نمی‌کند و با تصمیم‌گیری‌‌های عجیبش هرچه به پایان فیلم نزدیک‌تر می‌شویم مخاطب نسبت به او بیگانه می‌شود. شخصیت کریس نیز به اندازه‌ای تیپیکال است که به‌احتمال اغلب مخاطبان فکر می‌کنند با فردی مواجه شده‌اند که دارد ادای یک خبرنگار را درمی‌آورد. اردوگاه کار اجباری عثمانی‌‌ها نیز به‌شکل عجیبی از داستان کنار گذاشته می‌شود و بسیار سخت است باور کنیم شخصی به این سادگی بتواند از چنین مهلکه‌ای فرار کند. یکی از مهم‌ترین مشکلات فیلم به نگاه خیره آقای جورج به‌ عنوان کارگردان و فیلمنامه‌‌نویس به فیلم ممتاز تاریخ سینما «دکتر ژیواگو» بازمی‌گردد؛ نگاهی که باعث تصنعی و غیرقابل باور شدن «قول» شده است زیرا در هر صورت مخاطبان نمی‌توانند این آثار را با یکدیگر مقایسه کنند. بهتر بود آقای جورج برای الهام‌گیری به اثر مشهور خودش «هتل رواندا» نگاهی می‌انداخت و طبق همان قواعد رابطه‌‌های اثر تازه‌‌اش را به تصویر می‌کشید.

آثار درخشان و ماندگاری چون «دکتر ژیواگو» و «قرمزها» به‌خوبی این راهنمایی را برای فیلمسازان نسل‌‌های بعد به‌جا گذاشته‌اند که برای روایت چنین داستان‌‌هایی باید در ابتدای امر جزئیات روابط و شخصیت‌‌های دخیل در ماجرا با ظرافت چیده شود تا حس رومانتیک مورد نظر در کلیت فیلم جریان پیدا کرده و سپس موضوع کشتار و جنگ با نگران بودن مخاطبان در مورد سرنوشت شخصیت‌‌های دوست‌داشتنی فیلم اهمیت موضوعی پیدا خواهد کرد.



«قول» در حد یک ملودرام بسیار ساده باقی می‌ماند و با توجه به همین خصوصیت بیشتر به درد نمایش در تلویزیون می‌خورد تا به روی پرده‌‌های عریض سینما. یکی از نکات مهمی که فرایند ساخته شدن فیلم «قول» و نمایش ناامیدکننده آن ثابت می‌کند در مورد ناتوانی فیلمسازان برای به تصویر کشیدن نسل‌کشی ارامنه توسط امپراتوری عثمانی است. آتوم اگویان؛ فیلمساز کانادایی ارمنی، نیز در سال 2002 فیلمی به نام «آرارات» ارائه داد که به این موضوع می‌پرداخت. «آرارات» نیز مانند «برش» و در حال حاضر «قول» قدرت کافی برای نمایان کردن لایه زیرین چنین فاجعه‌ای را نداشت ولی حداقل واجد یک کارگردانی پرظرافت و شخصیت‌‌هایی باورپذیر بود. به عبارتی ماجرای نسل‌کشی ارامنه مدت‌هاست به چالشی سینمایی مبدل شده است. هیچ یک از فیلمسازانی که به این موضوع پرداخته‌اند به‌شکل عجیبی قدرت ارائه تصویری دقیق از یکی از بزرگ‌ترین فجایع بشری را نداشته اند، شاید مشکل اصلی در همین نکته خلاصه می‌شود، ابعاد چنین فجایعی به اندازه‌ای وسیع و گسترده است که بهتر است فیلمسازانی چون استیون اسپیلبرگ یا ادوارد زوئیک به سراغ آن بروند و این طلسم کهنه را بشکنند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

بردیا زمانی
  •  7
  • |
  •  18
  • |

    دلیل حضور لحظه ای و کوتاه مدت ژان رنو رو تو این فیلم نمی فهمم. انگاری بعضی ها قدر و ارزش خودشون رو اصلا نمی فهمن.