دلم نمی خواهد صادق باشم!

جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۲۷

  • نویسنده : جاناتان رامنی
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : فیلم کامنت

این فیلم درباره ی اصلی ترین و پایه ای ترین تعلیق در داستان هاست، این سئوال ساده که: چه کسی قدرتمندتر و نیرومندتر است؟ چه کسی در نبردو رویارویی مستقیم پیروز خواهد شد؟ گودزیلا یا موترا؟ جیسون یا فِرِدی؟ بیگانه یا غارتگر؟ کریمر یا کریمر؟! اگر «بتمن در برابر سوپرمن: طلوع عدالت» هم صادقانه فقط به این فرضیه ی برهان خلفی می پرداخت، ممکن بود فیلم خیلی بهتری از آب دربیاید. ولی در عوض سعی می کند خیلی بهتر از اینها را نشان دهد و برای همین نتیجه اش فیلمی به شدت کسل کننده شده. به قول مت زولر، فیلم های ابرقهرمانی روز به روز بیشتر در یک چیز خلاصه شده اند: "چیزهای مختلف همین طوری به همدیگر می خورند و خرد می شوند و فرومی پاشند".



«بتمن در برابر سوپرمن» از یک طرف ادامه ای بر سه گانه ی محزون و تاریک کریستوفر نولان، «شوالیه تاریکی» است- نولان و اِما توماس در اینجا تهیه کننده های اجرایی هستند، ولی روی لحن و فضای این فیلم خیلی کمتر فکر شده – و از سوی دیگر دنباله ی «مرد پولادین» است، فیلمی سوپرمنی که زاک اشنایدر در سال 2013 ساخت. من چندتا از فیلم های زاک اشنایدر را دوست داشته ام – در بین آنها برای «نگهبانان» کمترین احترام را قائل هستم، و «300» هم کاری کرد تا مثل شخصیت هایش فریاد بزنم: "فردا در جهنم صبحانه می خوریم!" من حتی برخی از جنبه های «مرد پولادین» را هم دوست داشتم، چون با وجود هرج و مرجِ پرسروصدایی که داشت، حداقل حاوی چند تصویر خوب هم بود: به ویژه آن تکنولوژی تصویرسازیِ فضاییِ عجیب و غریب که در آن میله های معدنی، تصاویر عظیمی به سبک و سیاق معماری زمان استالین شکل می دادند (قبول دارم، من عاشق دیدن هر نشانه ای از این چیزها هستم، چیزی که به آن جلوه های کامپیوتری افراطی می گویند. این جوری که: درست عین پیکسل، ولی در ابعاد بزرگ تر). اما از طرفی زاک اشنایدر قبلاً «خنجر از پشت» را ساخته، یکی از منزجرکننده ترین و احمقانه ترین شکست های تجاری دهه ی اخیر. پس نمی شود کاملاً به او اعتماد کرد.

در این فیلم هم یکی دوتا صحنه خوب و تاثیرگذار وجود دارد، گرچه کمی سهل انگارانه و زیادی آشناست. یکی تصاویر اسلوموشن و نمای نزدیک از گردن بند مروارید مادر بروس وِین است که هنگام کشته شدنش پاره می شود (بله، دوباره همان قصه ی غم انگیز قدیمی)؛ و دیگری بروس وینِ جوان را در رویایی نشان می دهد که در طی آن در حفره ای سقوط می کند و گردبادی از موجودات بالدار (یا آنطور که پسرم به سرعت نامگذاری شان کرد، یک "بَت باد") او را به بالا و به سطح زمین می کشند.



غیر از این تقریباً هیچ تصویر به دردبخوری در فیلم دیده نمی شود، فقط با حجم بی پایانی از سراسیمگی و آشفتگی رو به رو هستیم. اما عجیب ترین چیر درباره ی فیلم شاید این باشد که صحنه های اکشن به خاطر نحوه ی جرقه خوردن درگیری بین دو قهرمانش، خیلی جدی به نظر نمی رسد. فیلم با بازگشت به صحنه ی اوج «مرد پولادین» و نبرد نهایی بین سوپرمن و ژنرال زاد شروع می شود و با تصاویری از تخریب های عظیم و گسترده که در آن ساختمانی پشت ساختمان دیگر طی ویرانی های دیجیتالی از هم فرو می پاشد. بروس وین (بن افلک) در میان این هرج و مرج است و با ناراحتی و خشم زیادی شاهد ماجراست. به آسمان نگاه می کند و سوپرمن را می بیند که با سرعت زیادی در آسمان پرواز می کند و به سمت زمین شیرجه می رود: فوری کینه ای نسبت به او در وجودش نقش می بندد. قبل ترها نمایش ویرانی و هرج و مرجی در این ابعاد و گستردگی برای افتتاحیه ی فیلم ها خیلی رایج نبود، وحالا اگرچه دیگر چیز نادری نیست، ولی حرکت کاملاً اشتباهی است. وقتی فیلم ها جوری شروع می شوند که انگار اختتامیه و پایان بندی شان است، تعجبی ندارد که بعد از افتتاحیه دیگر چیزی در چنته نداشته باشند.

علاوه بر اینها، همپوشانی عامدانه با «مرد پولادین» باعث شده که به نظر برسد «بتمن در برابر سوپرمن» منطق و روایت مستقلی برای خود ندارد: انگار یک فیلمِ میان برنامه ای باشد، بین چیزی که قبلاً دیده ایم و چیزی که ظاهراً قرار است بعداً ببینیم. چرا که این فیلم ها هم مثل مجموعه فیلم های مارول که روز به روز بیشتر و به اجبار به همدیگر مرتبط می شوند – و این فیلم مشخصاً در رقابت با آنهاست – درباره ی آماده کردن انتظارات برای یک فرنچایز جدید است. آنطور که عنوان فرعی نشان می دهد، «بتمن در برابر سوپرمن» بیشتر از این که یک فیلم مستقل باشد، تیزر و پیش نمایشی است که به صورت یک فیلم بلند در آمده: «طلوع عدالت» برای این ساخته شده که مجموعه ای از فیلم های "لیگ عدالت" به راه بیفتد تا با مجموعه فیلم های پرخرج و پردرآمد مارول، یعنی «انتقام جویان» رقابت کند (از قضا، کامیک بوک های اصلی و اولیه ی «انتقام جویان» تلاش مارول برای ایجاد تیمی پرستاره متشکل از ابرقهرمان ها بود، تا بتواند با "لیگ عدالت آمریکا" که اول در دی سی طراحی شده بود رقابت کند).



«بتمن در برابر سوپرمن» یکی از استعاره های کلیدی کامیک های دی سی را هم بازیابی می کند، همان لحظه های تکراری و همیشگیِ "مرگ سوپرمن"، ایده ای که انگار هربار ناشران نیاز به بالا بردن تیراژ کامیک هایشان داشتند سروکله اش پیدا می شد و مثل همیشه، یک تکه کریپتونایت یک جایی در دسترس است تا اگر رویین تنیِ کلارک کنت بیش از حد خطرساز شد سراغش بروند. در اینجا تکه ی بزرگی از این کانی معجزه آسا یکی (حداقل) دو مک گافین فیلم است، چیزی که یک لکس لوتر بیش از حد جوان به دنبالش است. یک نابغه ی سرمایه دار آشفته حال که نقش او را جسی آیزنبرگ بازی می کند. چیزی است بین مارک زاکربرگ و ایلون ماسک، و شاید تونی استارکِ ژنده پوش. او از هر جهت متضاد بروس وین است. کاراکتر آیزنبرگ برای مدتی جذاب است. وراجی می کند، تیک دارد، تند حرف می زند و همه ی اینها را زیادی تکرار می کند، اما حداقل مثل لکس لوترِ گستاخی که جین هاکمن در «سوپرمن» (1978) کریستور ریو بازی کرد منزجرتان نمی کند. ولی هیچوقت کاملاً مشخص نیست قصد و انگیزه اش چیست، به جز این که یک دیوانه ی قدرتِ لوس و شرور است. او بشتر شبیه تلفیقی است از جیمی اولسن – رفیق جوان و همکار روزنامه نگار کلارک کنت – و جوکر.

روی هم رفته با دیدن این فیلم احساس می کنید استعدادهایی تلف شده اند. بله، دیدن بازیگرهایی در حدواندازه ی هالی هانتر (در نقش دادستان و یک قاضی بدبین) و جرمی آیرونز (در نقش آلفرد، خدمتکار بروس وین) در چنین فیلم های پرسروصدایی خوب است، حتی اگر هیچ کار خاصی هم نکنند. ولی سازندگان فیلم اصلاً کاری به روابط و احساسات انسانی نداشته اند. چیزی که در مورد «بتمن»های نولان صِدق نمی کرد، که مجموعه فیلمی وزین بود. چرا باید بازیگری به پیچیدگی ایمی آدامز (ایمی آدامز، محض رضای خدا!) در یک سکانس نقش زن در معرض خطر را بازی کند و زیر آب این ور و آن ور برود؟ و آن گفت و گو بین کلارک کنت و لوئیس با حضور آدامز، همان چیزی است که به عنوان امضای زاک اشنایدر شناخته می شود، درست مثل صحنه هایی که مگان فاکس ماشین می شوید و امضای مایکل بِی برای فیلم هایش است.



صحنه های اکشن مشخصاً به طور بی حدومرزی شلوغ و پرسروصداست، که در آن همه چیز آنقدر سریع و غیرمتمرکز رُخ می دهد که نمی توان طرفین درگیری را در تصویر پیدا کرد. و فصل نبرد بزرگ و اصلی فیلم که بین دو قهرمان ماست، تندوتیز و به طرز غیرمنتظره ای خشن است. بروس وین برای این که همپا و هم طراز سوپرمن شود نه تنها از کریپتونایت استفاده می کند، بلکه زرهی بزرگ و قطور و میکانیکی که مثل روبات است به تن می کند، که به نظر من اصلاً کار جوانمردانه ای نیست. طراحی مجددی که فرانک میلر برای "شوالیه تاریکی" در دهه ی 80 انجام داد طراحی شخصیت های کامیک بوکی را با مشکلات زیادی مواجه کرد. و خدا می داند که ما نمی خواهیم به نبردهای بچگانه ی بتمنِ آدام وِست برگردیم، تازه آن شخصیت مضحک و زیادی نجیبش بماند (آن فیلم «بتمن» 1966 را به یاد دارید که نمی توانست از شر یک بمب خلاص شود چون چند اردک از مقابلش می گذشتند؟).

اما بروس وین و کلارک کنت هردویشان در اینجا بزن بهادرهای عبوس و کاملاً شروری هستند که نمی شود دوستشان داشت، و طرفداری از هر کدامشان به طرز آشکاری سخت است. آن دستمایه ای که قرار است این دو قهرمان را آسیب پذیر نشان دهد، همان داستان هزاربار تعریف شده و تکراری است، یعنی گذشته ی ناراحت کننده. و فیلم این مسئله و دشمنی دو قهرمان را به قدری مضحک حل می کند که آدم شک می کند نکند سازندگان با ما سرِ شوخی داشته اند (البته نه اشنایدر، که انگار یک ذره شوخی و طنز در وجودش نیست): دو قهرمان متوجه می شوند که اسم مادر هردوشان مارتا بوده!



این فیلم – که فیلمنامه اش را دیوید اس. گویر و کریس تریو نوشته اند – در جاهایی سعی کرده به یک همبستگی و لحن یکنواخت برسد. من نیم ساعت اولش را واقعاً دوست دارم، که مثل فیلم های «جیمز باند» تکه های مختلف داستان را با هم تعریف می کند و به نظر می رسد مسیر مشخصی را دنبال می کند. وبعد اتفاقی غیرقابل توضیح می افتد، مثلاً یک سکانس کامل و مفصلِ اکشن که در خواب می گذرد، و در آن بتمن با سربازانی شبه نازی در میان صحرا مبارزه می کند. فاجعه بارترین انحراف از مسیر داستان، و بدترین شکست فیلم در منطق روایی، در اواخر فیلم رُخ می دهد. جایی که روایت زیر سایه ی نبرد بین یک هیولای سبز و عظیم الجثه و سوپرمن ازبین می رود. هیولایی که اشعه ای از انرژی از خودش بیرون می دهد و نمایشی از نور و صدا درست می کند که – مثل الکترو در «مرد عنکبوتی شگفت انگیز 2» - به طرز ملال آوری دیجیتالی و کامپیوتری است.

خیلی از چیزهایی را که با عقل جور درنمی آید طرفداران به خوبی درک می کنند. طرفدارانی که می فهمند و برایشان مهم است که مک گافین دیگر فیلم، یک سری از فایل های کامپیوتری، برای این فیلم طراحی شده اند که شخصیت های تقریباً معروفی را معرفی کنند که آنها را در فیلم بعدی خواهیم دید (وای نگاه کنید، آکوامن! خب، شما آکوامن را می شناسید نه ما). در بین آنها، تنها کسی که در فیلم به او پرداخته می شود و مقادیر قابل توجهی از زمان فیلم صرفش می شود، زن شگفت انگیز است، که گل گدوت نقشش را بازی می کند. بازیگری که چهره اش ویژگی های بارزی دارد. او در ابتدا به عنوان یک زن مرموز در یک مهمانیِ پر از لباس های رسمی ظاهر می شود، جایی که کلارک کنت با چشم های کنجکاو نظاره گر اطرافیانش است. این صحنه ها نمایانگر بروز یک ژانر کاملاً متفاوت در فیلم است: عملیات جاسوسی متکی بر تکنولوژی، به سبک «ماموریت غیرممکن». با این که او ابرقهرمان زن مستقل و فمینیستی است، اما تصویر گدوت از این زنِ آمازونی عبوس، در حدِ ربکا فرگوسن در قسمت اخیر «ماموریت غیرممکن» متقاعدکننده نیست.



این روزها هربار که درباره ی یک فیلم ابرقهرمانی می نویسم، نوجوان درونم که زمانی طرفدار دوآتشه ی مارول بوده از من می خواهد که جلوی صداقتم را بگیرم. خودم هم یک جورهایی واقعاً دلم می خواهد از دیدن یکی از این فیلم ها لذت ببرم، اما این به ندرت پیش می آید (اگرچه از «مرد مورچه ای» بدم نیامد). با وجود این تا به حال آنقدر حوصله ام سر نرفته بود و اعصابم خراب نشده بود و دستم از نوشتن نکات به دردبخور خالی نشده بود، که سرِ این فیلم ناهنجارِ سیاهِ پرسروصدای بی معنی ای که تا به امروز در این ژانر ساخته شده بسته. در پایان فیلم، بروس وینِ بن افلک در حالی که درباره ی فرا رسیدن زمان برخاستن آدم خوب ها و اِعمال ایده های اخلاق مدارانه شان حرف می زند، با لحن غمگینی زیر لب می گوید: "ما می تونیم بهتر کار کنیم، و خواهیم کرد. باید بهتر کار کنیم".

پس شاید بالاخره زاک اشنایدر هم کمی شوخی سرش می شود.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

راضیه زارع
  •  5
  • |
  •  17
  • |

    انتظار تماشای یک فیلم خسته کننده در ژانر ابرقهرمانی با این همه جلوه های ویژه و بازیگر معروف نداشتم.

    بردیا زمانی
    •  2
    • |
    •  18
    • |

      پوچ و بی معنی و بی هدف. بدتر از این نمیشد یک فیلم ابرقهرمانی پرهزینه ساخت و به خورد مردم داد.