دودزده

پنج شنبه ۷ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۲۵


پوران درخشنده دغدغه های اجتماعی گوناگونی در سر دارد و می کوشد آنها را در آثارش بازتاب دهد و معمولاً در پی هشدار است. اما اغلب فیلم هایش نتوانسته اند به این تاثیر و جایگاه برسند، جز فیلم جسورانه و به یادماندنی «هیس! دخترها فریاد نمی زنند» (1391). او در «زیر سقف دودی» هدفش نمایش مساله ی طلاق عاطفی یک زوج میانسال و ریشه یابی این معضل است اما نه در روایت داستان و نه در شخصیت پردازی، فیلمش ظرفیت چنین مضمونی را ندارد.



خانواده ای سه نفره از قشر تحصیلکرده و مرفه در دنیای امروز زندگی می کنند اما روش و منش شان دست کم مربوط به سی سال پیش است. زن از کنج خانه تکان نمی خورد و برای رهایی از مشکلاتی که پیچک وار از در و دیوار زندگی اش بالا می روند، به گفته ی پسرش تنها "لقمه های مهر و محبت" می گیرد. عجیب تر این که از به نتیجه نرسیدن هایش در این راه هم عبرت نمی گیرد و مرتب آن را تکرار می کند. کنش های همسر و پسرش در ارتباط با او هم تنها به یک مشت جمله های تکراری با لحن و فرم بیان یکنواخت خلاصه می شود. بهرام مدام از "عابربانک سیار" بودن می نالد و شیرین را تهدید به ترک خانه می کند و آرمان هم که اصلاً دیالوگی که مال خودش باشد ندارد. گفته های او صرفاً اطلاعاتی است که درباره ی رفتار و منش شیرین مثل "با غدای تو ماکروویو می خوای کمکم کنی؟" یا چیزهایی درباره ی اضافه وزن او؛ یا به همان شکل، اطلاعاتی است درباره ی رفتار بهرام و این که هرگز به پسرش توجه نکرده. آرمان در هیچ بخشی، خودش حرف نمی زند. حتی در سکانس مراجعه به روانشناس هم حرف هایی که نویسنده در دهانش گذاشته را تکرار می کند و تمام اینها را به شکلی تصنعی و گاهی دافعه برانگیز انجام می دهد. دیالوگ های شیرین هم جز بازگویی اهانت ها و بی اعتنایی همسر و فرزندش بار دیگری ندارد؛ چیزی که تماشاگر بارها در حال تماشایش است.

زندگی اجتماعی دنیای امروز، چنان پیچیده و سرشار از ظرایف و جزییات است که اگر در این حد سطحی در نظر گرفته شود یا تکه ای که از آن برگزیده شده بزرگ تر از چارچوب روایت باشد حاصلش نه داستانی منسجم که چیزی بدشکل و بدقواره می شود و راه به جایی نمی برد. زبان فیلمی که این زندگی را بازتاب می دهد و هدفش تلنگر به ذهن تماشاگر است باید به همان اندازه پیچیده و ظریف باشد. «زیر سقف دودی» از این ویژگی مهم، کاملاً بی بهره است. عوامل وجود بحران در این خانواده به کلیشه ای ترین شکلِ ممکن نمایش داده شده اند. فیلم، سکونی بصری دارد و سرتاسر آن انبوهی کلوزآپ بی دلیل و بی تاثیر است که ختی با زیبایی شناسی کلیشه ای نمای نزدیک نیز همخوانی ندارد. فیلمی که باید بر شخصیت ها و درونیات شان متکی باشد، بر دیالوگ متکی است و فیلمساز این را هم در نظر نگرفته که دیالوگ های ناشی از خشم و هیجان باید در حادترین لحظه های درام استفاده شود و کاربرد بیش از حد این زبان تند و زننده باعث تضعیف آن می شود و اثرگذاری اش را کاهش می دهد.



ضعف پرداخت داستان و شخصیت ها باعث شده آنچه در ابتدا به چشم می آید نه مساله ی طلاق عاطفی که مساله ی هویت سردرگم شیرین باشد. زنی میانسال که هنوز نتوانسته جهان بینی مستقلی بیاید و حتی خواسته اش را به وضوح بیان کند. او فقط می خواهد دیده شود اما معلوم نیست این دیده شدن تنها در حد لذت و تعریف همسر و پسر از دستپخت اوست یا تایید ظاهرش یا چیزی بیشتر؟ فرض کنیم بهرام و آرمان شبی به موقع به خانه بازگردند و شام مفصلی را که شیرین پخته بخورند و از او سپاسگزاری کنند و ظاهر تازه و خوش رنگ و لعابش را هم بپسندند، خواسته ی بعدی شیرین چیست؟ هیچ! اینجا فیلم تمام می شود.

زنی که در فیلم نمایش داده شده چیز بیشتری نمی خواهد. پس چه انتظاری است که زنی چنین ناپخته و به لحاظ فکری نابالغ در زندگی اش موفق باشد؟ یکی از گلایه های مداوم او این است که چرا پسرش با او حرف نمی زند. تا این که بالاخره در یک سکانس این اتفاق می افتد و آرمان مشکلش را با او در میان می گذارد، اما حاصلش چیست؟ شیرین چه کمکی به آرمان می کند؟ اصلاً چه کمکی می تواند بکند؟ پس این همه جنجال و شکایت از عدم ارتباط برای چیست؟

از سوی دیگر زنی که در نقطه ی مقابل او و به عنوان یک زن موفق و مورد تایید فیلمساز مطرح می شود، خواهر شیرین است که تنها راهکارش استفاده از قرص های لاغری و حفظ زیبایی ظاهری است و نه روشی ریشه ای و موثر! اینها همه می توانند ویژگی های یک شخصیت باشند اما مساله این است که شیرین قرار نبوده چنین زنی باشد و قصد فیلمساز این بوده که صرفاً از این راه، همدلی تماشاگر را نسبت به او برانگیزد. اما با ترسیم اشتباه شخصیت او و هماهنگ نبودنش با هدف فیلم نه تنها همدلی که ترحم تماشاگر را نیز برنمی انگیزد.



باز در نقطه ی مقابل شیرین، زندگی پدر و مادر اوست. زن و شوهری که قرار است نماد پایداری عشق و شادی و امید حتی در پیرانه سری باشند. اما این مورد هم خنثی و پرداخت نشده است و نشانه های عشق به یکی دو دیالوگ محدود شده است. بدتر این که بی تفاوتی و بی حالی این زن و مرد در رو به رویی با فروریختگی و نابودی دخترشان، با عشق و استحکام بنیاد خانواده شان در تضاد کامل است. چطور ممکن است پدر و مادری از مصیبت های فرزندشان باخبر باشند و حال او را که روز به روز نزارتر می شود ببینند و تمام واکنش شان در دو جمله که فقط یکی از آنها خطاب به دختر است پایان یابد؟!

این شخصیت ها و این شیوه ی روایت نه تماشاگر را به درک تازه ای می رساند و نه احساس او را درگیر می کند. در حالی که درخشنده در «هیس! دخترها فریاد نمی زنند» تمام این ماجراها را به شیوه ای کاملاً باورپذیر و درگیرکننده نشان داده بود و وحشت و اضطراب عمیق در آن فیلم، بیماری مرد متجاوز و برخورد پدر دخترک، همه کاملاً ساختاریافته و پذیرفتنی بودند.

همانطور که برای برخی فیلم های سطحی و خنثی می توان از عنون "فتورُمان" استفاده کرد، «زیر سقف دودی» را هم می توان یک "فتومقاله" دانست، چرا که صرفاً مجموعه ی تصاویری است در راستای مصور کردن دانسته هایی پراکنده و قدیمی و سطحی در زمینه ی روانشناسی؛ بی آن که پرداخت دراماتیکی داشته باشد. فیلم به جای داستان، مبتنی بر گزافه گویی ست و بیشتر به درد برنامه های بی خاصیت درباره ی خانواده می خورد که به بهانه پخش بخش هایی از آن، مجری یا کارشناس برنامه درباره اش کلی بافی کنند. سکانس مراجعه به روانشناس نیز نه تنها کمکی به فیلم نکرده بلکه با لحن مستقیم و نصیحت گونه اش شبیه به روخوانیِ یک مقاله ی روانشناسی شده است. تمام آنچه فیلمساز قصد دارد بگوید در چند جمله در این سکانس خلاصه شده است. اصطلاح "طلاق عاطفی" توسط روانشناس بیان می شود، شیرین از باورهای اشتباهش درباره مادری می گوید، بهرام از نادیده گرفته شدنش توسط شیرین می گوید و آرمان از سکوت سنگین حاکم بر خانه شان. در حالی که باید در طول فیلم شاهد طرح و بسط این مسائل می بودیم و فیلمساز هم شعور و فهم مخاطبش اعتماد می کرد تا نیازی به بیان مستقیم آنها توسط روانشناس نباشد.



به عنوان مثال در طول فیلم بارها از زبان بهرام می شنویم که شیرین نگذاشته او پسرش را "آدم" کند. اما این رفتارها و دیالوگ ها هیچگاه تماشاگر را به این سمت نمی برد که وجود فرزند عامل نادیده گرفته شدن بهرام توسط شیرین است، بلکه خلافِ این موضوع برداشت می شود؛ این که بهرام مردی خشن و مستبد است و شیرین به این دلیل به او اجازه دخالت در تربیت آرمان نداده است. تقصیر تماشاگر نیست! لحن یک سره تند و توهین آمیز بهرام و بی تفاوتی اش نسبت به همسر و فرزند، راه را بر هر تفسیر دیگری می بندد. بار دراماتیزه کردن عوامل بحران نباید بر حضور روانشناس و چند خط دیالوگ او مبتنی باشد.

خوب است سکانس مراجعه ی مهشید و هامون به دکتر سماواتی در «هامون» (داریوش مهرجویی- 1368) را به یاد بیاوریم. هم انتخاب لوکیشن فوق العاده است و هم میزانسن ها در خدمت بازیگران است. هامون آشفته و بی قرار در راه پله و حین حرکت با دکتر صحبت می کند و مهشید، آرام نشسته بر صندلی از حال و روزش می گوید. و وجود شحصیتی به نام روانکاو، فیلمساز را به سمت و سوی فضل فروشی، نصیحت کردن و ارائه ی دانش در قالب سخنرانی نبرده است. روانکاو فقط شنونده است. شنونده ای امین که مهشید سفره دلش را نزد او باز می کند و داستان بی آن که در ریتم و روندش خللی وارد شود به پیش می راند. یا حتی نقش وکیل در همان «هیس! دخترها فریاد نمی زنند» که سخنرانی اش در دادگاه و دفاع از شیرین نه تنها واپس زننده و تحمیلی نیست بلکه کاملاً متناسب با آن شخصیت است و در جای درستی از داستان قرار دارد و التهاب موجود در آن سکانس و نیز پذیرفته شدن شخصیت اصلی از سوی تماشاگر و نگرانی او برای حکمی که باید برایش صادر شود، به اثرگذاری و آگاهی بخشی حرف های او کمک کرده است.

«زیر سقف دودی» به جای این که به هسته مرکزی داستان بپردازد و یکی از ابعاد طلاق عاطفی را موشکافی کند به ملغمه ای از مسائل روی آورده که هیچکدام مجال درست مطرح شدن را پیدا نمی کنند و هر کدام آن را به سمت و سویی متفاوت می کشانند. مادرانگی اشتباه شیرین، شخصیت وابسته اش، باج دادن عاطفی اش و ایفای نقش قربانی؛ از سوی بهرام هم عدم تعهد و فرار از مساله به جای حل کردن آن و عدم توانایی در کاربرد مهارت های ارتباطی، اینها همه در فیلم مطرح شده اند اما هیچکدام سر و شکل درستی نیافته و تخت و پرداخت نشده رها شده اند.



فیلمساز حتی به اینها هم بسنده نکرده و مساله را از چارچوب خانواده به جامعه و معضل های آن هم کشانده است. چیزهایی مثل اعتیاد، تاثیر تحریم های جهانی بر تولید داخلی و... که همه در حد بیانی گذرا و بدون کمترین تاثیری بیان شده اند. باقی شخصیت ها، مثل کیانا، دوست های آرمان و حتی رعنا، نقشی در پیشبرد و غنای داستان ندارند و به سادگی قبل حذف اند. حضور کیانا فقط برای تاکید بر مشکل های ارتباطی آرمان است و اثر دیگری ندارد. رعنا تنها برای نمایش رویِ دیگر شخصیت بهرام و تاکید بر علاقه ای است که هنوز به شیرین دارد. چیزی که نیاز نبود این همه از زمان فیلم به آن اختصاص داده شود. ضمن این که این بخش هم موضوعی به داستان فیلم اضافه کرده و باز به سادگی از آن عبور شده است. عشق رعنا به مادر شدن حتی به واسطه ی مردی متاهل و نیز حسادت بهرام به کودکی خردسال از ناکامی رابطه اش با شیرین و آرمان نشات می گیرد. در نمایش دوست های آرمان هم که احتمالاً تصویر آینده ی او هستند، به اعتیاد و زندگی انگل وارشان بسنده نشده و ناگهان در یک صحنه، کودکی معلول وارد ماجرا می شود و حضورش اوج آشفتگی و بی ربطی در داستان است. معلولیت کودک قرار است توجیه خلافکاری و هنجارشکنی پدرش باشد؟ حضور کوتاه همکلاسی قدیمی شیرین با آن دیالوگ کلیشه ای و بی کاربد هم همین تاثیر را دارد.

پوران درخشنده دغدغه های اجتماعی گوناگونی در سر دارد و می کوشد آنها را در آثارش بازتاب دهد و معمولاً در پی هشدار است. اما اغلب فیلم هایش نتوانسته اند به این تاثیر و جایگاه برسند، جز فیلم جسورانه و به یادماندنی «هیس! دخترها فریاد نمی زنند». او در «زیر سقف دودی» هدفش نمایش مساله ی طلاق عاطفی یک زوج میانسال و ریشه یابی این معضل است اما نه در روایت داستان و نه در شخصیت پردازی، فیلمش ظرفیت چنین مضمونی را ندارد.

خانواده ای سه نفره از قشر تحصیلکرده و مرفه در دنیای امروز زندگی می کنند اما روش و منش شان دست کم مربوط به سی سال پیش است. زن از کنج خانه تکان نمی خورد و برای رهایی از مشکلاتی که پیچک وار از در و دیوار زندگی اش بالا می روند، به گفته ی پسرش تنها "لقمه های مهر و محبت" می گیرد. عجیب تر این که از به نتیجه نرسیدن هایش در این راه هم عبرت نمی گیرد و مرتب آن را تکرار می کند. کنش های همسر و پسرش در ارتباط با او هم تنها به یک مشت جمله های تکراری با لحن و فرم بیان یکنواخت خلاصه می شود. بهرام مدام از "عابربانک سیار" بودن می نالد و شیرین را تهدید به ترک خانه می کند و آرمان هم که اصلاً دیالوگی که مال خودش باشد ندارد. گفته های او صرفاً اطلاعاتی است که درباره ی رفتار و منش شیرین مثل "با غدای تو ماکروویو می خوای کمکم کنی؟" یا چیزهایی درباره ی اضافه وزن او؛ یا به همان شکل، اطلاعاتی است درباره ی رفتار بهرام و این که هرگز به پسرش توجه نکرده. آرمان در هیچ بخشی، خودش حرف نمی زند. حتی در سکانس مراجعه به روانشناس هم حرف هایی که نویسنده در دهانش گذاشته را تکرار می کند و تمام اینها را به شکلی تصنعی و گاهی دافعه برانگیز انجام می دهد. دیالوگ های شیرین هم جز بازگویی اهانت ها و بی اعتنایی همسر و فرزندش بار دیگری ندارد؛ چیزی که تماشاگر بارها در حال تماشایش است.



زندگی اجتماعی دنیای امروز، چنان پیچیده و سرشار از ظرایف و جزییات است که اگر در این حد سطحی در نظر گرفته شود یا تکه ای که از آن برگزیده شده بزرگ تر از چارچوب روایت باشد حاصلش نه داستانی منسجم که چیزی بدشکل و بدقواره می شود و راه به جایی نمی برد. زبان فیلمی که این زندگی را بازتاب می دهد و هدفش تلنگر به ذهن تماشاگر است باید به همان اندازه پیچیده و ظریف باشد. «زیر سقف دودی» از این ویژگی مهم، کاملاً بی بهره است. عوامل وجود بحران در این خانواده به کلیشه ای ترین شکلِ ممکن نمایش داده شده اند. فیلم، سکونی بصری دارد و سرتاسر آن انبوهی کلوزآپ بی دلیل و بی تاثیر است که ختی با زیبایی شناسی کلیشه ای نمای نزدیک نیز همخوانی ندارد. فیلمی که باید بر شخصیت ها و درونیات شان متکی باشد، بر دیالوگ متکی است و فیلمساز این را هم در نظر نگرفته که دیالوگ های ناشی از خشم و هیجان باید در حادترین لحظه های درام استفاده شود و کاربرد بیش از حد این زبان تند و زننده باعث تضعیف آن می شود و اثرگذاری اش را کاهش می دهد.

ضعف پرداخت داستان و شخصیت ها باعث شده آنچه در ابتدا به چشم می آید نه مساله ی طلاق عاطفی که مساله ی هویت سردرگم شیرین باشد. زنی میانسال که هنوز نتوانسته جهان بینی مستقلی بیاید و حتی خواسته اش را به وضوح بیان کند. او فقط می خواهد دیده شود اما معلوم نیست این دیده شدن تنها در حد لذت و تعریف همسر و پسر از دستپخت اوست یا تایید ظاهرش یا چیزی بیشتر؟ فرض کنیم بهرام و آرمان شبی به موقع به خانه بازگردند و شام مفصلی را که شیرین پخته بخورند و از او سپاسگزاری کنند و ظاهر تازه و خوش رنگ و لعابش را هم بپسندند، خواسته ی بعدی شیرین چیست؟ هیچ! اینجا فیلم تمام می شود.

زنی که در فیلم نمایش داده شده چیز بیشتری نمی خواهد. پس چه انتظاری است که زنی چنین ناپخته و به لحاظ فکری نابالغ در زندگی اش موفق باشد؟ یکی از گلایه های مداوم او این است که چرا پسرش با او حرف نمی زند. تا این که بالاخره در یک سکانس این اتفاق می افتد و آرمان مشکلش را با او در میان می گذارد، اما حاصلش چیست؟ شیرین چه کمکی به آرمان می کند؟ اصلاً چه کمکی می تواند بکند؟ پس این همه جنجال و شکایت از عدم ارتباط برای چیست؟



از سوی دیگر زنی که در نقطه ی مقابل او و به عنوان یک زن موفق و مورد تایید فیلمساز مطرح می شود، خواهر شیرین است که تنها راهکارش استفاده از قرص های لاغری و حفظ زیبایی ظاهری است و نه روشی ریشه ای و موثر! اینها همه می توانند ویژگی های یک شخصیت باشند اما مساله این است که شیرین قرار نبوده چنین زنی باشد و قصد فیلمساز این بوده که صرفاً از این راه، همدلی تماشاگر را نسبت به او برانگیزد. اما با ترسیم اشتباه شخصیت او و هماهنگ نبودنش با هدف فیلم نه تنها همدلی که ترحم تماشاگر را نیز برنمی انگیزد.

باز در نقطه ی مقابل شیرین، زندگی پدر و مادر اوست. زن و شوهری که قرار است نماد پایداری عشق و شادی و امید حتی در پیرانه سری باشند. اما این مورد هم خنثی و پرداخت نشده است و نشانه های عشق به یکی دو دیالوگ محدود شده است. بدتر این که بی تفاوتی و بی حالی این زن و مرد در رو به رویی با فروریختگی و نابودی دخترشان، با عشق و استحکام بنیاد خانواده شان در تضاد کامل است. چطور ممکن است پدر و مادری از مصیبت های فرزندشان باخبر باشند و حال او را که روز به روز نزارتر می شود ببینند و تمام واکنش شان در دو جمله که فقط یکی از آنها خطاب به دختر است پایان یابد؟!

این شخصیت ها و این شیوه ی روایت نه تماشاگر را به درک تازه ای می رساند و نه احساس او را درگیر می کند. در حالی که درخشنده در «هیس! دخترها فریاد نمی زنند» تمام این ماجراها را به شیوه ای کاملاً باورپذیر و درگیرکننده نشان داده بود و وحشت و اضطراب عمیق در آن فیلم، بیماری مرد متجاوز و برخورد پدر دخترک، همه کاملاً ساختاریافته و پذیرفتنی بودند.

همانطور که برای برخی فیلم های سطحی و خنثی می توان از عنون "فتورُمان" استفاده کرد، «زیر سقف دودی» را هم می توان یک "فتومقاله" دانست، چرا که صرفاً مجموعه ی تصاویری است در راستای مصور کردن دانسته هایی پراکنده و قدیمی و سطحی در زمینه ی روانشناسی؛ بی آن که پرداخت دراماتیکی داشته باشد. فیلم به جای داستان، مبتنی بر گزافه گویی ست و بیشتر به درد برنامه های بی خاصیت درباره ی خانواده می خورد که به بهانه پخش بخش هایی از آن، مجری یا کارشناس برنامه درباره اش کلی بافی کنند. سکانس مراجعه به روانشناس نیز نه تنها کمکی به فیلم نکرده بلکه با لحن مستقیم و نصیحت گونه اش شبیه به روخوانیِ یک مقاله ی روانشناسی شده است. تمام آنچه فیلمساز قصد دارد بگوید در چند جمله در این سکانس خلاصه شده است. اصطلاح "طلاق عاطفی" توسط روانشناس بیان می شود، شیرین از باورهای اشتباهش درباره مادری می گوید، بهرام از نادیده گرفته شدنش توسط شیرین می گوید و آرمان از سکوت سنگین حاکم بر خانه شان. در حالی که باید در طول فیلم شاهد طرح و بسط این مسائل می بودیم و فیلمساز هم شعور و فهم مخاطبش اعتماد می کرد تا نیازی به بیان مستقیم آنها توسط روانشناس نباشد.



به عنوان مثال در طول فیلم بارها از زبان بهرام می شنویم که شیرین نگذاشته او پسرش را "آدم" کند. اما این رفتارها و دیالوگ ها هیچگاه تماشاگر را به این سمت نمی برد که وجود فرزند عامل نادیده گرفته شدن بهرام توسط شیرین است، بلکه خلافِ این موضوع برداشت می شود؛ این که بهرام مردی خشن و مستبد است و شیرین به این دلیل به او اجازه دخالت در تربیت آرمان نداده است. تقصیر تماشاگر نیست! لحن یک سره تند و توهین آمیز بهرام و بی تفاوتی اش نسبت به همسر و فرزند، راه را بر هر تفسیر دیگری می بندد. بار دراماتیزه کردن عوامل بحران نباید بر حضور روانشناس و چند خط دیالوگ او مبتنی باشد.

خوب است سکانس مراجعه ی مهشید و هامون به دکتر سماواتی در «هامون» (داریوش مهرجویی- 1368) را به یاد بیاوریم. هم انتخاب لوکیشن فوق العاده است و هم میزانسن ها در خدمت بازیگران است. هامون آشفته و بی قرار در راه پله و حین حرکت با دکتر صحبت می کند و مهشید، آرام نشسته بر صندلی از حال و روزش می گوید. و وجود شحصیتی به نام روانکاو، فیلمساز را به سمت و سوی فضل فروشی، نصیحت کردن و ارائه ی دانش در قالب سخنرانی نبرده است. روانکاو فقط شنونده است. شنونده ای امین که مهشید سفره دلش را نزد او باز می کند و داستان بی آن که در ریتم و روندش خللی وارد شود به پیش می راند. یا حتی نقش وکیل در همان «هیس! دخترها فریاد نمی زنند» که سخنرانی اش در دادگاه و دفاع از شیرین نه تنها واپس زننده و تحمیلی نیست بلکه کاملاً متناسب با آن شخصیت است و در جای درستی از داستان قرار دارد و التهاب موجود در آن سکانس و نیز پذیرفته شدن شخصیت اصلی از سوی تماشاگر و نگرانی او برای حکمی که باید برایش صادر شود، به اثرگذاری و آگاهی بخشی حرف های او کمک کرده است.

«زیر سقف دودی» به جای این که به هسته مرکزی داستان بپردازد و یکی از ابعاد طلاق عاطفی را موشکافی کند به ملغمه ای از مسائل روی آورده که هیچکدام مجال درست مطرح شدن را پیدا نمی کنند و هر کدام آن را به سمت و سویی متفاوت می کشانند. مادرانگی اشتباه شیرین، شخصیت وابسته اش، باج دادن عاطفی اش و ایفای نقش قربانی؛ از سوی بهرام هم عدم تعهد و فرار از مساله به جای حل کردن آن و عدم توانایی در کاربرد مهارت های ارتباطی، اینها همه در فیلم مطرح شده اند اما هیچکدام سر و شکل درستی نیافته و تخت و پرداخت نشده رها شده اند.



فیلمساز حتی به اینها هم بسنده نکرده و مساله را از چارچوب خانواده به جامعه و معضل های آن هم کشانده است. چیزهایی مثل اعتیاد، تاثیر تحریم های جهانی بر تولید داخلی و... که همه در حد بیانی گذرا و بدون کمترین تاثیری بیان شده اند. باقی شخصیت ها، مثل کیانا، دوست های آرمان و حتی رعنا، نقشی در پیشبرد و غنای داستان ندارند و به سادگی قبل حذف اند. حضور کیانا فقط برای تاکید بر مشکل های ارتباطی آرمان است و اثر دیگری ندارد. رعنا تنها برای نمایش رویِ دیگر شخصیت بهرام و تاکید بر علاقه ای است که هنوز به شیرین دارد. چیزی که نیاز نبود این همه از زمان فیلم به آن اختصاص داده شود. ضمن این که این بخش هم موضوعی به داستان فیلم اضافه کرده و باز به سادگی از آن عبور شده است. عشق رعنا به مادر شدن حتی به واسطه ی مردی متاهل و نیز حسادت بهرام به کودکی خردسال از ناکامی رابطه اش با شیرین و آرمان نشات می گیرد. در نمایش دوست های آرمان هم که احتمالاً تصویر آینده ی او هستند، به اعتیاد و زندگی انگل وارشان بسنده نشده و ناگهان در یک صحنه، کودکی معلول وارد ماجرا می شود و حضورش اوج آشفتگی و بی ربطی در داستان است. معلولیت کودک قرار است توجیه خلافکاری و هنجارشکنی پدرش باشد؟ حضور کوتاه همکلاسی قدیمی شیرین با آن دیالوگ کلیشه ای و بی کاربرد هم همین تاثیر را دارد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

راضیه زارع
  •  1
  • |
  •  5
  • |

    به نظرم به نسبت "هیس! دخترها فریاد نمی زنند" داستان و پرداخت ضعیف تری داشت و یک گام به عقب هست برای خانم درخشنده.

    بردیا زمانی
    •  3
    • |
    •  7
    • |

      به غیر از داستان و پرداخت کلیشه ای و تکراری، چقدر بازی مریلا زارعی ضعیف و کلیشه ای و اغراق آمیزه. جالب این که به بازیش جایزه هم دادن.