آخرین ایستگاه سفری بی پایان

جمعه ۱ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۱۲


«دو روز، یک شب» یک درام پرتنش با مایه های اخلاقی و اجتماعی آشکار است که مفاهیمی مثل عدالت، نوع دوستی، مواجهه با قدرت و عافیت طلبی جامعه ی امروز را مورد چالش قرار می دهد. داستان درباره ی ساندرا (ماریون کوتیار) زنی متاهل با چند فرزند قدونیم قد است که از کارخانه اخراج می شود و سپس در جریان یک بحث و محاجه دو روزه می کوشد همکارانش را قانع کند تا در حمایت از او واکنش نشان دهند. تقاضایی سخت و تقریباً محال که در تقابل با عافیت طلبی همکاران و پرهیزشان از دردسر قرار می گیرد. مساله این است که هر کدام از همکاران ساندرا هم مشکل هایی دارند و جاهایی از زندگی شان گیر است. اغلب شان به کارخانه وابسته اند و به پاداش و مزایای شان چشم دوخته اند تا چاله چوله های زندگی شان را با آن پر کنند. یکی قسط هایش عقب افتاده، آن یکی گرفتار مخارج بچه هایش است و دیگری برای تعمییر خانه پول نیاز دارد. طبعاً برخورد این شخصیت ها با ساندرای جویای کمک سرد و با فاصله است و او را مزاحمی پردردسر می دانند که تقاضایی نامعقول از آنها دارد. اما پیچیدگی اخلاقی موضوع این است که این گروه همکاران، خود به اخراج ساندرا رای داده اند و در ایجاد مشکل های او مقصرند. از اینجا به بعد، نوعی چالش اخلاقی شکل می گیرد که قضاوت و تحلیل افراد را به چالش می کشد. آیا همکاران ساندرا آنقدر وجدان و انصاف دارند که سهم خودشان از مصیبت او را بپذیرند و برای حلش زیر بار انتخابی پردردسر بروند؟ یا این که ترجیح می دهند او را "مزاحمی پرتوقع" تعریف کنند و از شر درگیری و مصایب او خلاص شوند؟



ساختار دراماتیک فیلم و بن مایه های اخلاقی اش تا حد زیادی یادآور «دوازده مرد خشمگین» (سیدنی لومت) است و سرگردانی ساندرا در شهری که همه ی درهایش به روی او بسته است و مردمانش بدون هیچ پرنسیب اخلاقی فقط به عافیت خود می اندیشند شباهت زیادی به موقعیت شخصیت کلانتر در «ماجرای نیمروز» (فرد زینه مان) دارد. ساندرا هم مثل مارشال ویل کِین بیهوده به در بسته می زند و می خواهد آرامش مردابیِ مردمانی را بشوراند که اصلاً اهل درگیر شدن با شاخ گاو نیستند و راه حل شان برای گذر از چنین موقعیت هایی، چشم فرو بستن و نادیده گرفتن وضعیت دیگران است. روایت داردن ها از برداشت اخلاقی جامعه و قضاوت عمومی، هیچ رگه ای از شور رمانتیک قرن گذشته ندارد؛ اینها مردمی هستند که نه با شنیدن حکایت یک بی عدالتی خون شان به جوش می آید و نه حاضرند برای کمک به کسی انگشت شان را تکان دهند. عریان شدن جامعه از پرنسیب های اخلاقی و خزیدن همه به لاک امنیت انفرادی، خطری است که فیلم قصد دارد در لایه ی زیرین قصه اش نسبت به آن هشدار دهد. حامعه ی «دو روز، یک شب» کلیتی تجزیه شده است که به واحدهای انفرادی و تک افتاده تقسیم شده. هر واحد (در مجموع ترین حالتش) یک خانواده ی سه چهارنفری است که اعضایش سعی می کنند تعادل و رفاه و امنیت خود را حفظ کنند. اگر جامعه قدیم، کشتی بود و مردم سرنشینانش، جامعه ی جدید مجموعه ای از قایق ها و کلک ها سرگردان است که هر کدام سعی در غرق نشدن و روی آب ماندن دارند، بدون آن که سرنوشت قایق ها و کلک های دیگر برایشان مهم باشد.



دیگر نکته ی پنهان در فیلم، مفهوم گناه جمعی است. ساندرا با این هدف اخراج شده که همکارانش جای خالی او را پر کنند و در ازایش هزار یورو بگیرند. در واقع این هزار یورو پاداش، انگیزه ای شده تا همکاران ساندرا، یهودوار، او را قربانی کنند و خود از مزایای قربانی شدن او بهره مند شوند. چیزی شبیه به عادت و سنن اقوام بدوی که انسانی را قربانی می کردند  تا به این ترتیب از مزایای نزدیک شدن به یک رب النوع استفاده کنند. فرقش این است که قربانی مناسک قدیم دیگر زنده نبود که پا به زندگی قربانی کنندگانش بگذارد و اخلاق و شرافت انسانی شان را زیر سئوال ببرد، اما در این مورد ساندرا مثل روحی سرگردان وارد خانه و زندگی همکارانش می شود و آنها را به واکنش وامی دارد. تلاش همکاران ساندرا برای سر باز زدن از دیدار او، شبیه دست و پا زدن های آدم هایی است که می خواهند از شر آزارهای یک روح مزاحم فرار کنند، اما این روح را با جواب ندادن به تماس های تلفنی اش نمی توان از سر باز کرد! حضور ساندرا در آستانه ی خانه ی همکارانش، آینه ای است که در برابر شخصیت واقعی آنها گذاشته می شود و طبعاً انسان امروز از مواجهه با حقیقت گریزان است. انتخاب روزهای تعطیلی آخر هفته به عنوان دو روز و یک شبی که تلاش ساندرا در آن روی می دهد انتخاب هوشمندانه ای است و وجهی کنایی دارد؛ ساندرا در روزهای استراحت قربانی کنندگانش سراغ شان رفته و جنبه ی مزاحمت بیشتر به چشم می آید. خودِ ساندرا هم ذاتا زن هنگامه جویی نیست و در کل زندگی اش در مشاجره ها و کشمکش ها کوتاه آمده و تسلیم شده، اما اینجا بحث بر سر بقاست و او چاره ای جز درگیر شدن و جنگیدن ندارد.



جریانِ این در و آن در زدن های ساندرا هرچه پیش تر می رود از حالت تلاشی برای جمع کردن رای و امضا فراتر می رود و به چالشی فردی برای آشکار کردن وجوه ویران شده ی شخصیت ساندرا تبدیل می شود. او می کوشد نُه نفر از همکارانش را به رای دادن به بازگشتش وادارد، اما هرچه بیشتر دست و پا می زند بیشتر پی می برد که خواسته اش نشدنی است. به مرور شرایط جسمی اش بدتر می شود؛ تنگی نفس و آشفتگی بدنی اش روز به روز خطرناک تر جلوه می کند و اعتیادش به مسکن ها و داروهای ضدافسردگی مثل زاناکس به تخریب توازن روحی اش می انجامد. کم کم تنش و استیصال درونی شخصیت بالا می گیرد و انعکاسش در فیلم به ایجاد فضایی پرتحرک و پرتنش منجر می شود. به نوعی فضای فیلم و حال و هوای درونی شخصیت ساندرا یکی می شود و از همینجا می توان به دلیل کنار گذاشته شدن این شخصیت نفس بریده و هیجان زده و ضعیف پی برد: ساندرا در ساختار جنگل وار جامعه ی پیرامونش، موجودی ضعیف تر بوده و به همین دلیل طبق قانون تنازع بقا قربانی شده تا دیگران سهم بزرگ تری به دست بیاورند. البته داردن ها سعی کرده اند مواجهه ی ساندرا و همکارانش را از الگوی "گرگ و بره" خارج کنند و در روایت شان دو طرف را به سیاه ها و سفیدها تقسیم نکنند. آنها به سیاق کن لوچ در «نان و گل های رُز» (2000) سعی کرده اند ساندرا را در قالب یک نماینده یا سازمان دهنده ی سندیکایی تعریف کنند که تلاش می کند تا نیروهای عادی و اعضای جامعه ای کارگری را برای رسیدن به هدفی بزرگ سازمان دهی کند. در نگاهی دیگر، همکاران ساندرا، هم مثل خودِ او قربانی هستند، چون آنها هم مشکل های مالی و خانوادگی یکسانی دارند و شغل شان برایشان حیاتی است. اگر به جزای کمک به ساندرا، یکی از آنها اخراج شود بلافاصله در موقعیت اکنونِ ساندرا قرار می گیرد و در آن زمان هیچ تضمینی وجود ندارد که ساندرا کمکش کند.



درونمایه ی خانواده و ارزش های اقتصادی در این فیلم هم، مثل سایر آثار داردن ها، پررنگ است و از لحاظ ساختار و مولفه های فرمی و روایی هم می توان «دو روز، یک شب» را ادامه ی منطقی «رُزِتا» و «سکوت لورنا» دانست؛ داستان هایی درباره اروپای بحران زده و جیب های خالی و تنش های اجتماعی و اخلاقی آدم هایی که روز به روز بیشتر در انزوای خودخواسته و سکوت عافیت طلبانه شان فرو می روند. «دو روز، یک شب» بر خلاف «بسری با دوچرخه» فیلمی بدون موسیقی است که همه ی انرژی و تنش دراماتیکش را از شخصیت ها و موقعیت های ساده و معمولی می گیرد و با همین تکه های ظاهراً معمولی، جهانی هولناک و متغیر را مجسم می کند که هر لحظه ممکن است روی سر ساکنانش خراب شود. البته فیلم از لحاظ درام کم بنیه تر از مثلاً «قول» است اما برگ برنده ای به نام ماریون کوتیار دارد که بازی اش مثل همیشه چشمگیر و درگیرکننده است و کمتر کسی می تواند با مصایب و آشفتگی هایش احساس همدلی نکند. او تمام تلاشش را کرده تا از چهره و شمایل ستاره وارش فاصله بگیرد و دغدغه های زنی معمولی و افسرده حال را در سفری سخت و پرچالش (فیزیکی و ذهنی) به تصویر بکشد. با توجه به اصرار برادران داردن برای طراحی نماهای طولانی، کار کوتیار برای یکدستی بازی اش در تمام لحظه های هر سکانس بسیار مشکل بوده است و دوربین اساساً چشم ناظری است که به ساندرا خیره شده و پا به پای او حرکت می کند. در چنین فاصله ی نزدیکی، کوچک ترین حرکت بازیگر پنهان نمی ماند و کوتیار باید بیش از بازی کردن، روی بازی نکردن و حذف حرکت هایش تمرکز می کرده که این کیفیت ظریف را به خوبی در بازی اش رعایت کرده است.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

پیمان طهماسبی
  •  1
  • |
  •  3
  • |

    بازی ماریون کوتیار توی این فیلم یکی از بهترین نقش آفرینی های این چند سال اخیر هست. تنها به خاطر بازی فوق العاده ی کوتیار 3 بار فیلم رو دیدم.

    افسون زارع
    •  1
    • |
    •  4
    • |

      چقدر بازی ماریون کوتیار خوبه. فوق العاده ست این دختر. من که عاشفشم.

      اویتسا افشارطوس
      •  2
      • |
      •  16
      • |

        اتفاقا ساندرا با رد پیشنهاد صاحبکارش در آخر فیلم نشون میده که تفاوت زیادی با همکارهاش داره و با وجود مشکلات بسیاری که با بیکار شدنش براش پیش خواهد امد حاضر نیست پا روی وجدان و انسانیت ش بگذاره.