اقیانوس پرتلاطم

پنج شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۱۵

  • نویسنده : تاد مک کارتی
  • |
  • ترجمه : راضیه خضری
  • |
  • منبع : هالیوود ریپورتر

دلمشغولی «بین ستاره ای» چیزی نیست جز این که بشر روزی مجبور خواهد شد زمین را به مقصد سیاره دیگری که می توان نامش را خانه گذاشت ترک کند. بنابراین، این فیلم سرشار است از ایده، بلندپروازی، فرضیات، ملودرام، جادوی فنی، تصویرسازی فوق العاده و احساسات درونی؛ پس تعجبی ندارد که تعدادی با این مسائل مطرح شده ارتباط برقرار کنند و عده ای نچسب جلوه کنند. «بین ستاره ای» حسی را بسیار شبیه به واکنش شخصی خودِ کریستوفر نولان به فیلم مورد علاقه اش، «2001: یک اودیسه فضایی» (1968) القا می کند. این حماسه عظیم و باشکوه می کوشد تا اهمیت یکسانی برای احساسات شخصی و فرضیه پردازی در مورد کیهان قائل شود و با این که این امر به نتایج درهمی منجر شده است اما هرگز از جذابیت فیلم نمی کاهد و بلکه هم به آن می افزاید.


واکنش منتقدین و مردم نسبت به فیلم متفاوت بوده است، عده ای آن را میخکوب کننده توصیف کرده و عده ای هم آن را به خاطر تمهیدات بحث برانگیز و مصنوعی اش رد کرده اند. اما این فیلم بدون شک یک حادثه است، آنقدر که امید می رود که پارامونت در داخل و برادران وارنِر در خارج از کشور آن را به نحوی گسترده در سراسر دنیا به فیلمی که تماشایش برای مخاطبین واجب است تبدیل کنند.

علی رغم این که فیلم در ژانر علمی-تخیلی جای می گیرد اما این محصول عظیم طعنه ای هم به واقعیت های علمی-یا حداقل فرضیه های هوشمندانه-می زند تا آنجا که فکر ترک گفتن و بازگشت به منظومه شمسی خودمان را تا آنجا که ممکن است باور پذیر می سازد. اما مخاطب تا آنجا حاضر به پذیرش حتی تخیلانه ترین ایده ها است که قواعد بازی مشخص باشد. جهش بزرگ کریستوفر نولان آنجا است که می خواهد فیلم، که قرار است شاهکارش باشد، را با یکی از عواطف اساسی انسان، یعنی عاطفه میان فرزند و والدین ،غنی سازد. پیوندی که خوب جوش خورده اما در نهایت عقیم می ماند.



مردم دنیا اکنون که قانع شده اند سیاره و تمدن ما در انحطاط بی بازگشت قرار گرفته است، آماده پذیرفتن فرضیه فیلمنامه نوشته شده توسط برادران نولان، جاناتان و کریستوفر،هستند. فرضیه ای که حیات در دنیا را در آینده ای نزدیک غیرممکن می داند. نویسندگان فیلمنامه با هوشمندی این انحطاط را گردن مفاهیم کلی ای چون "گرم شدن زمین" یا "تغییرات آب و هوایی" نمی اندازند، بلکه "بلایایی" که بی شباهت به شن روان سال 1930 نیستند را علت این حادثه معرفی می کنند. در این وانفسا، گندم و دیگر محصولات حتی برای ادامه حیات ندارند، در حالی که ذرت کارانی چون کوپر (ماتیو مک کاناهی) هنوز زمان دارند.

کوپر به نسلی سوخته تعلق دارد. او که پیش از این مهندس و خلبان آزمایشی بوده است، روزی امید داشته که فضانورد شود اما شرایط بد اقتصادی منجر به تعطیلی ناسا و برنامه فضایی شده است. دختر ده ساله او، مورفی (مکنزی فوی) هم عشق و علاقه دیرین پدر را در سر دارد. یکی از جالب ترین صحنه های فیلم آنجا است که معلم ابتدایی، مورفی را سرزنش می کند که چرا عقیده دارد که ماموریت آپولو واقعا اتفاق افتاده است. در این فیلم تاریخ دوباره نوشته شده است تا بر این نکته پا فشاری شود که این وقایع در رقابت با اتحاد جماهیر شوروی، تنها جنگی تبلیغاتی بوده اند برای ورشکستگی و به زانو در آوردن این کشور (البته کریستوفر نولان از این که بگوید استنلی کوبریک صحنه قلابی نشستن روی ماه را به تصویر در آورده، پرهیز می کند).



مزرعه دور افتاده ی کوپِر نیز صحنه هایی از «جادوگر شهر اُز» (1939) را در ذهن تداعی می کند، جایی که در آن همراه با او پسر پانزده ساله اش تام (تیموتی شلمی) و دونالد (جان لیتگو)، پدر همسر فقیدش، نیز زندگی می کنند. به هر حال هر گونه خیال پردازی در مورد فرار به مکانی بهتر، دور از ذهن به نظر می رسد. در جایی خود کوپر با حسرت می گوید: "قبلا به آسمان نگاه می کردیم و از خود می پرسیدیم که جای ما بین ستاره ها کجا است؟ اما حالا فقط به پایین نگاه می کنیم و از خود می پرسیم جایمان در خاک و کثافت کجا خواهد بود."

اما بدانید و آگاه باشید که ناسا همچنان وجود دارد، تنها نکته اینجا است که به صورت زیرزمینی و مخفیانه فعالیت می کند. با پیش بینی های پروفسور براندِ پیر (مایکل کین) سازمان مخفیانه در حال احیا تلاش هایش برای یافتن خانه ای جدید برای ساکنان زمین است؛ تلاش هایی که تحت برنامه ای با نام با مُسمای ماموریت لازاروس (لازاروس نام مردی است که طبق روایت عهد جدید بعد از این که مُرد، به دست عیسی مسیح دوباره زنده شد) صورت می گیرند. طبق توضیحات براند، شیوه ی انجام این مهم از راه دالانی است که در نزدیکی عطارد قابل رویت است و بخش قابل توجهی از دیالوگ های فنی و نمایش های فیزیکی فیلم نیز معطوف به ارائه جزئیاتی شده است که چگونگی نفوذ فضانوردها به این پوشش فضایی و بیرون آمدن از آن در کهکشانی دیگر و نزدیک به سیاره ای که شاید دارای حیات- آنطور که مد نظر ما است- باشد را شرح می دهند (نام کیپ تورن، فیزیکدان و تئوریسین برجسته، به خاطر نقش او در این توضیحات و دیگر ابعاد فضایی داستان به عنوان تهیه کننده اجرایی در فیلم درج شده است).



کوپر نمی تواند در برابر دعوت برای شرکت در این ماموریت به عنوان خلبان فضاپیما مقاومت کند اما نگرانی بابت ترک خانواده، به ویژه مورف، او را از نظر عاطفی دچار تردید می کند. او در صحنه ای که یاد آور «نابودگر» (1984) است، با خود زمزمه می کند: "من بر می گردم." اما حتی اگر برگردد هم به نظر می رسد که او و هم قطارانش تنها به اندازه کسری از مدت عمر ساکنان زمین پیر می شوند. مورف هم تسلی ناپذیر است و این حس خود را با قاطعیت و طی سالیان دراز حفظ می کند.

در دقیقه چهل و سوم فیلم، کریستوفر نولان ادای دین کوچک و زیرکانه ای دارد به فیلم «2001: یک اودیسه فضایی»، آنجا که صحنه دور شدن وانت کوپر قطع می شود به پرتاب همراه با آتش و شعله سفینه ی او به فضا. دیگر تکنیک های به کار گرفته شده در تدوین فیلم بر سکوت مطلق حاکم بر فضا تاکید دارند که در تضاد کامل با صدای پر از گفت و گو و موسیقی ساخت هانس زیمر است که اغلب خیزان است و گاه مسلط و به نحوی نامتعارف با تکنیک دیوار صدا (یک فرمول تولید موسیقی) اجرا شده است.



خدمه اندک سفینه شامل افراد دیگری نیز می شود؛ از جمله دختر دانشمندِ براند، آمیلیا (آن هاتاوی) که به نحوی غریب تودار است، فیزیکدان فضایی متفکر و اندیشمند رومیلی (دیوید جیاسی در نقشی که به نحوی عجیب کم به آن بها داده شده است، آنقدر که بیننده آرزو می کند که او جای کار بیشتری می داشت) نقش جزئی دانشمند و کمک خلبان دویل (وِس بنتلی) و سرانجام اما نه کم اهمیت تر از سایرین، رُبات رایانه ای TARS (با صدای بیل اروین) و دعوای طنز گاه به گاه میان HAL 9000 و R2D2. مسائلی که میان فضانوردان رُخ می دهند آنچنان جذابیتی ندارند و به ویژه شخصیت آمبلیا به نحوی آزاردهنده مبهم باقی می ماند و تماشاگر را قانع نمی کند. شخصیتی که در تقابل کامل با ماتیو مک کاناهی در نقش پرانرژی، اگرچه حسرت زده، فرمانده ماموریت قرار می گیرد، نقشی که این بازیگر با قدرت و حسی قابل لمس آن را ایفا می کند.

سفر به عطارد دو سال به طول می انجامد و پیش از آن که راهی مسیر سخت حفره شوند، خدمه در خوابی که زیرکانه "چرت طولانی" نامیده می شود، فرو می روند (عنوانی بی نقص برای نسخه داستان کوتاه «خواب بزرگ»). شاید ناموجه ترین نکته در کل فیلم این باشد که حتی از یک کهکشان دیگر، همچنان یک سطح و میزان از ارتباط با خانه امکان پذیر است. اما در زمین بیست و سه سال سپری شده است و معنی آن این است که مورف اکنون در دهه سوم عمر خود قرار دارد و نقش او را جسیکا چاستین بازی می کند. او همچنان از این که پدرش وی را ترک کرده است، عصبانی و خشمگین است - مسئله ای که واقعا بیش از حد بر آن تاکید شده است - در حالی که آمیلیا خوشحال است که پدرش - که هنگام شروع سفر هشتاد و اندی داشت - هنوز در قید حیات است.



آنچه که هنگام رسیدن آنها به سیاره ای برهوت و پوشیده از برف اتفاق می افتد را بهتر است واکاوی نکنیم، علی رغم این که حضور شگفتی آور مسافری که پیش از آنها به آنجا رفته برای مدت زیادی مخفی نمی ماند. اما به جز فیلم «2001: یک اودیسه فضایی» که در اواخر فیلم با نمایش کوپر پیر که روی تخت اتاق استریل دراز کشیده بار دیگر مورد اشاره قرار می گیرد، فیلم دیگری که «بین ستاره ای» به آن اشاره می کند «سیاره ممنوعه» (1956) است؛هر دو فیلم داستان سفر به سیاره ای در کهکشانی دیگر را به تصویر می کشند که انسان پیش از آن به آنجا پا گذاشته و با رابطه پدر-دختری روزگار می گذراند.

علی رغم این که استفاده دو سویه از پیوند پدر- فرزندی حاکی از اهمیت فوق العاده این مطلب برای کریستوفر نولان است و گویای تلاشی است مشروع و نادر برای عاطفی کردن ژانر علمی-تخیلی اما این موضوع به نحوی کوته بینانه مورد تاکید بیش از حد قرار گرفته است. خشم پایان ناپذیر مورف نسبت به پدرش تنها خصوصیت شخصیتی او باقی می ماند تا حدی که کسالت بار می شود. او شخصیتی بسته و خسته کننده است. شخصیت برادر که نقش او در بزرگسالی را کیسی افلک بازی می کند نیز خیلی اندک به آن پرداخته شده و تضاد آشکاری در برابر نحوه رفتار مورف ارائه نمی دهد.



با وجود تمام ابعاد ماجراجویانه و آینده نگرانه فیلم، «بین ستاره ای» بیش از حد ریشه در احساسات زمینی و واقعیت های علمی دارد و نمی تواند به واقع خیز بردارد و به قلمرو ناشناخته ها و قلمرویی به واقع خطرناک وارد شود. فیلم علی رغم این که در مواقعی غافلگیرکننده می شود اما هیچگاه با وحشت نامتناهی و خلا رو به رو نمی شود، حال هرچقدر هم که در دیالوگ ها از وجود "روح" سخن گفته شود و یا هرچقدر در پس زمینه شعر دیلن توماس را بشنویم که "به شب نیک آرام وارد نشو / از مردن نور خشمگین باش، خشمگین باش."

«بین ستاره ای» به روشی خوش بینانه و انسانی این موضوع را مطرح می سازد که حتی اگر چراغ در جایی به آرامی در حال مردن است اما ممکن است در جایی دیگر همان چراغ وجود داشته باشد و جای آن را بگیرد. اما در اینجا خشمی در کار نیست. هر آنچه هست، عقیده ای سالم است بر عزم راسخ و روحیه خواستن توانستن نیمه قرن بیستم آمریکایی ها. این که آیا این کافی است یا خیر سوال دیگری است.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

راضیه زارع
  •  2
  • |
  •  2
  • |

    از تماشای فیلم خیلی لذت بردم. یک فیلم فکورانه درجه یک.