نمایش شگفتی های جهان هستی

پنج شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۱۲

  • نویسنده : ریچارد کورلیس
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : تایم

شخصیت کوپر با بازی ماتیو مک کاناهی می گوید: "فراموش کرده ایم که کی هستیم"؛ "کاشف و پیش گام - اما مسلماً مسئول دیگران نیستم." این می توانست نظر کریستوفر نولان درباره فیلم ها در این عصر عجیب و غریب باشد که در آن ژانرهای قدیمی مدام احیا و زمخت تر می شوند. کریستوفر نولان، فیلمساز نادر و جاه طلبی است که آرزوهای بزرگی در سر دارد که البته بصیرت و جرأت کافی برای تحقق بخشیدن به آنها را نیز دارد.


کریستوفر نولان همچنین جادوگری چیره دست است. «یادگاری» (2000)، فیلمی راجع به فراموشی که به شکل معکوس از انتها به ابتدای داستان و شروعِ ماجرا می رسد، یعنی بیننده ابتدا آخر فیلم را می بیند و به تدریج به آغاز نزدیک می شود. در «حیثیت» (2006) شعبده بازها از ترفندهای مرگباری علیه یکدیگر و تماشاگران استفاده می کنند. «آغاز» (2010) درباره بازی های ذهن در داخل سر یک فرد خوابیده است و سه گانه «شوالیه تاریکی» فانتزی کامیک بوکی را تا سطح مِنسا (یک انجمن بین المللی تیزهوشان با گروه های متعدد ملی و منطقه ای در سراسر جهان است که اقدام به گردآوری افراد دارای بهره هوشی بالا کرده و با برنامه های سازماندهی شده، سعی در استفاده هرچه بهتر از هوش اعضا دارد) بالا می برد. اما همه ای ها تنها سیاه مشق هایی برای بزرگ ترین و جسورانه ترین پروژه کریستوفر نولان بودند. «بین ستاره ای» به چیزی کم تر از مکان سیاره ما و سرنوشتش در کیهان وسیع و بی انتها فکر نمی کند. فیلم در تلاشش برای آشتی دادن دو مفهوم بی نهایت و صمیمی از طریق داستان عاشقانه بین یک پدر و دختر به مباحث فیزیک نظری - ماجرای تمام نشدنی دنیا که آیا یک واقعیت علمی بوده یا داستانی تخیلی- می پردازد. به عنوان فیلمی کاملاً علمی و جدی «بین ستاره ای» داستانی جذاب با چند گاف روایی است.



در آینده ای نه چندان دور، یک آفت گیاهی به نام "زنگار گیاهی" زمین را وادار می کند که از قرن بیست و یکم به دوران مزرعه داری دهه 1930 برگردد: دنیا بیابانی با شن های روان است و همه ما ساکنان ایالت اوکلاهاما هستیم. در این مسیر فرهنگیِ رو به گذشته، مدارس به کودکان یاد می دهند که ورود سفینه آپولو به ماه نیرنگی بیش نبوده، انگار آمریکا مجبور است که این دست آوردهای قدیمی را از ذهن مردم پاک کند تا مردم از تصور دست آوردهای جدیدتر دست بردارند.

کشاورزی به نام کوپ، که زمانی فضانورد بوده،به همراه دخترش مورفی (مکنزی فوی) احساس می کنند که باید خود را از این خفقان نجات دهند و کاری کنند. بعد از مدتی مورفی سیگنال هایی از قفسه های کتاب خانه اش دریافت می کند. نیرویی عجیب که آنها را به سمت یکی از مخفیگاه های ناسا در آن حوالی هدایت می کند. رئیس این مخفیگاه، دکتر برند (مایکل کین) از کوپ می خواهد تا هدایت مأموریتی به اعماق فضا را بر عهده بگیرد. کوپ به همراه دختر برند، آمیلیا (اَن هاتاوی) و دو تن دیگر راهی فضا می شوند تا گودالی در نزدیکی سیاره کیوان را که تصور می شود مسیر فراری برای نوع بشر است، پیدا کنند. برند در صحنه ای از فیلم می گوید: "قرار نیست زمین را نجات دهیم. قرار است آن را ترک کنیم."



کوپ که همسرش را از دست داده است نمی خواهد که فرزندانش را تنها بگذارد. پسرش تام (تیموتی شالامه) می تواند از پس خود بر بیاید اما مورفی که بزرگ تر از سن و سالش به نظر می رسد، احساس می کند که یک جای کار سفر پدرش به فضا برای نجات میلیاردها انسان می لنگد. کوپ که فکر می کند وظیفه اصلی یک پدر این است که "ارواح آینده کودکان مان باشیم"، در این زمینه با مورفی هم درد است. او به دخترش نیاز دارد.

واقعاً در فضا چه خبر است؟ دنیاهای جدید از هراس و زیبایی. کوپ و اعضای گروه با چرخ فلک آسمانی شاتلِ خود عازم فضا می شوند و گودال را پیدا می کند: یک گوی آبی رنگ درخشان. سیاره ای نظر آنها را به سوی خود جلب می کند. این سیاره دارای دیواری عظیم از آب است که سفینه فضایی آنها را به سوی یک تخته موج سواری خطرناک سوق می دهد. و بعد از آن سیاره دیگری که در آن خیانت دیده می شود، یخ زده است و با گلوله های برفی، همچون زمین پوشیده شده از گرد و غبار، پوشیده شده است. شاید «بین ستاره ای» هرگز قابل مقایسه با شاهکار علمی-تخیلی «2001: یک اودیسه فضایی» (1968) نباشد، اما مناظر غیرزمینی آن خیالی و تماشایی هستند.



یکی از ساکنین سیاره منجمد می گوید: "دنیای ما سرد و خشن اما بی برو برگرد زیبا است." این فیلم واقعاً زیبا که بین  تخته سیاه مدرسه و اجاق گاز خانواده در رفت و آمد است به نوبت سرما، گرما، خشکی و احساسات را به روی مان می دمد. صرفه نظر از فاکتور جلوه های بصری فوق العاده، دو چیز دیگر شگفتی شما را به دنبال خواهند داشت: شگفتی یک کودک در نتیحه اثرات و گیجی که باعث می شود بپرسد: "دوست دارم بدونم چرا چنین اتفاقی می افتد."

بیان قوانین فیزیک پیشرفته هر پانزده دقیقه یک بار که ورای بینش و تحمل اکثر سینماروها است، یک مسئله است. برخی صحنه ها روی مرز خنده گام برمی دارند- یک مسابقه کشتی در لباس های فضانوردی در سیاره ی یخی - و برخی شخصیت ها نیز مانند آمیلیا به فیلم نمی آیند، نقطه ضعف دیگری برای فیلم نولان محسوب می شود. در چهار چوب داستان، ارتباط آمیلیا با کوپ قوی تر از دو فضانورد فیلم «جاذبه» (2013) است. اما ساندرا بولاک و جورج کلونی به نقش شان - در فیلمی که باورپذیرتر و هیجان انگیزتر از «بین ستاره ای» بود- بار عاطفی داده بودند.



اگر قلب «بین ستاره ای» را پیوند کوپ و مورفی بدانیم، در این صورت روح آن بازی ماتیو مک کاناهی در نقش قهرمانی قوی و لطیف است؛ در ساده ترین و قوی ترین صحنه فیلم، کوپ از روی عشق و ناامیدی اشک می ریزد و در عین حال پیام های ویدئویی از راه دور فرزندانش را تماشا می کند. او برکه ای از احساسات است که کریستوفر نولان از بیننده اش می خواهد در آن دوش بگیرد: همدلی با فضا و زمان مسافری که پیش از هر چیز یک پدر است.



کریستوفر نولان با «بین ستاره ای» هر از گاهی از ما جلو می افتد. این اشکالی ندارد: این روزها، فیلمسازان معدودی وجود دارند که به خود جرات وسیع تر کردن ذهن و احساس ما را می دهند. کریستوفر نولان در این فیلم گاهی اوقات چشم اندازی از سفینه فضایی در آسمان ها را در پیش زمینه ای از موسیقیِ سکوت نشان می دهد. در این لحظات، بیننده ها می توانند صدای تاپ تاپ قلب خود را به عنوان نجوای شگفتی بشنوند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...