- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : سارا جوادی
حداقلش این است که انسان های گرگ نما در «شنل قرمزی» دندان دارند و وقتی به شکل انسان هستند، لخت و بدون پیراهن ظاهر نمی شوند. افسوس که برچسب PG-13 بر این فیلم نشان می دهد با یک فیلم ترسناک واقعی روبرو نخواهیم شد. حتی مرد گرگ نمای لان چینی جونیور هم از این فیلم ترسناک تر بود. با این حال، وجود عنصر هیولا بدترین چیزی نیست که توسط این قصه ی تکراری و مشهور مورد علاقه ی کودکان نشان داده می شود بلکه برچسب بدترین عنصر فیلم به مثلث عشقی که به نحو بسیار بدی به آن پرداخت شده است، تعلق دارد. به نظر من این سوژه مستقیما از روی فیلم اخیر همین کارگردان کاترین هاردویک یعنی «گرگ و میش» (2008) برداشت شده است.بر خلاف فیلم «دیوگونه» (2011) که اشتباه فاجعه باری را با مدرنیزه کردن داستان «دیو و دلبر» و انتقال آن به آمریکای امروزی مرتکب شد، «شنل قرمزی» در سبک قرون وسطایی و فانتزی دنیایی باقی مانده است که در آن کلیسا قدرت بی اندازه ای در دست دارد و در آن انسان های گرگ نما و جادوگران وجود دارند (نیکلاس کیج با چنین دنیایی در فیلم «فصل جادوگری» روبرو شده است).
در روستایی درست وسط یک صحرای بزرگ زن جوانی به نام والری زندگی می کند که عاشق مرد فقیر چوب بری به نام پیتر است. اما افسوس که مادر والری و پدرش او را با هِنری ثروتمند نامزد کرده اند؛ شخصی که والری کمترین احساسی نسبت به ندارد. والری که به پوشیدن شنل قرمز علاقه زیادی دارد، خیلی از اوقات به دیدن مادر بزرگش که در نزدیکی آنها زندگی می کند، می رود. اما پیرزن هیچگاه در مورد این که او بین لوک و هنری کدام را ترجیح می دهد، پرس و جو نمی کند. مثلث عشقی بین این سه نفر به زمانی برمی گردد که خواهر والری مورد حمله قرار می گیرد و بعد آشکار می شود، گرگ نمای وحشتناک قدیمی بازگشته است. کشیش محلی، استاد شکار شیطان و قاتل گرگ نماها یعنی پدر سالومون را فرا می خواند. او با تجهیزات کامل برای مبارزه از راه می رسد. او مجبور نخواهد بود برای انجام این مبارزه مدت زیادی صبر کند.
آماندا سیفرید بیچاره (یکی از سرزنده ترین و مشتاق ترین بازیگران جوان) بین دو ناحیه جنگلیِ فاقدِ حسِ زندگی، گیر افتاده است. هم شیلو فرناندز و هم مکس آیرونز مدل هایی هستند که هیچگونه استعداد قابل توجهی در بازیگری ندارند و تنها با تکیه بر ظاهر خوبشان جلو می روند. یکی از شباهت های واضح بین «شنل قرمزی» و «گرگ و میش» این است که هادرویک بیشتر از آن که به استعدادهای بازیگری بازیگران اصلی مرد توجه کند به ظاهر آنها توجه کرده است. احتمالا گری اولدمن برای این انتخاب شده تا به نوعی خلا ناشی از بازی بد دیگر بازیگران مرد فیلم را پر کند. اما او هم به صورت اغراق شده و بیش از اندازه تصنعی بازی می کند. کاراکتر او در یک ناحیه خاکستری اخلاقی قرار دارد، اما فیلمنامه آن قدر سیاه و سفید است که نمی تواند روی پیچیدگی های انگیزه های این شخصیت وقت صرف کند. پدر سالومون جذاب ترین شخصیت فیلم است، اما بعد از آن که 15 دقیقه از فیلم را با او می گذرانیم، فیملسازان این نکته را فراموش می کنند و او را تبدیل به مرد بد داستان می کنند.
«شنل قرمزی» به خوبی قواعد داستان کودکانه را رعایت می کند، اما این تمام کاری است که انجام می دهد. این اولین بار نیست (و احتمالاً آخرین بار هم نخواهد بود) که از ایده ها و تم های داستان «شنل قرمزی کوچولو» در یک اثر بزرگسالانه امروزی استفاده شده است. در سال 1996، در فیلم «بزرگراه» با درخشش کیفر ساترلند و ریز ویترسپون، که آن هم از داستان معروف شنل قرمزی الهاماتی را گرفته بود، تنوعات بسیار زیاد و جالبی را به کار گرفتند که بسیار بهتر و بیشتر از چیزی بود که در این فیلم جدید با آن روبرو هستیم. «شنل قرمزی» در برزخی بین ژانر فانتزی و ژانر ترسناک دست و پا می زند.
«شنل قرمزی» تا مدتی خود را مثل یک اثر رمزآلود نشان می دهد و ما را مجبور می کند تا دائم در مورد هویت انسان گرگ نما حدس و گمان هایی بزنیم. چندین احتمال بلافاصله رد می شوند، اما هاردویک در طرح مسائل فرعی برای از یاد بردن موضوع اصلی، استاد است؛ و این کار را به گونه ای انجام می دهد که اصلا محسوس نباشد. وقتی حقیقت آشکار می شود، کمی توی ذوقمان می خورد، اما نه به اندازه نقطه اوج و پایانی داستان. پنج دقیقه پایانی شنل قرمزی قطعا بدترین قسمت فیلم است. لحظات احساسی مثلث عشقی چندان خوب نیستند و دلیلش می تواند فاصله زیادی باشد که میان بازی سیفرید و همبازی هایش وجود دارد.
گذشته از شکست های متعدد فیلم، وقتی نوبت به اتمسفر و فضاسازی می رسد، هاردویک بسیار استادانه عمل می کند. دوربین او به شکل باشکوهی از این سو به آن سو حرکت می کند (صحنه ی ابتدایی که از بالا و به شکل هلی شات گرفته شده واقعا تأثیرگذار است) و نمایش انزوا و تنهایی روستا در هر فریم از آن منقوش شده است. جدا از فقدان تأسف بار صحنه های خونین، شنل قرمزی از لحاظ بصری یک تصویر متحرک نفس گیر است (و خدا را شکر که به صورت سه بُعدی در دسترس قرار نگرفته). این فیلم درست مثل یک جعبه با بسته بندی بسیار زیبا و شیک است که حاوی یک جواهر ریز بدلی و فراموش شدنی است. احتمالاً طرفداران «گرگ و میش» (2008) از این اثر هم قدردانی خواهند کرد (البته مطمئن نیستم). اما تصورش سخت است که این فیلم بتواند هیچ فرد دیگری را تحت تأثیر قرار دهد.
دیدگاه ها
داستان فیلم زمستان و در یک منطقه ی کوهستانی در دل جنگل های زمان قرون وسطی می گذره. در حالی که هکه جا ظاهرا سفیدپوشه و از شدت سرما یخ بسته اما انگار هیچکدام از آدمای فیلم اصلا احساس سرما نمی کنند. کاراکتر اصلی فیلم و رفقاش که با یک پیراهن و لباس نازک در دهکده ی پوشیده از برف و جنگل یخ بسته خیلی راحت این طرف و آنطرف می رن. از دهان شون اصلا بخار سرما بیرون نمیاد و... خلاصه انگاری توی فیلم "شنل قرمزی" یادشون رفته باید استودیو و پرده آبی و فروند پروجکشن ها فراموش کنند و کمی هم احساس به بازیشون بدهند. انگار نه انگار تماشاگرها خنگ نیستند و شعور دارند.